کتابگرد
کتاب گرد را در آخر هفته حیات نو راه اندازی کردم. به شرط آن که همه بنویسند. به اجبار. همه باید بخوانند به اجبار . به نظر من روزنامه نگار باید هر روز 50 صفحه بخواند و بعد در زمان لازم 50 سطر بنویسد و اگر چنین نباشد، سوادش و دانشی که ندارد هر لحظه نخ نما می شود. پس زنده باد کتاب و زنده باد کسانی که همواره می خوانند تا کم خوانی ما را جبران کرده باشند.
تقدم زمانی را باید کمی تحمل کنید تا به روز شوم. من هنوز کمی دوست دارم لحظات خودم را با دیگران – که نمی شناسم . تجربه کنم. و کتاب “یک مرد” نوشته اوریانا فالاچی با ترجمه زیبای پیروز ملکی، از انتشارات امیر کبیر در سال 59 یکی از کتاب هایی است که باید خواند. شاید بلعید.
خیلی تلخ است ولی هر سه مدتهاست که در خاک خفته اند. هم قهرمان داستان، هم نویسنده و هم مترجم. خوب به یاد دارم روزی که کتاب را خریدم نوجوانی بودم و همان شب تا صبح خواندم و اگر فریاد پدرم نبود شاید دوباره می خواندم. و این کتاب شد وصل دوستی. از خانه مارفت برای سالها. هر کسی به دیگری آدرس می داد تا سرانجام بازگشت مثل جگر زلیخا. به دوستی دادم تا از سر لطف دوباره برایم جلد کند و صحافی و هنگام مهاجرت از اولین کتابهایی بود که به همراه آوردم.
داستان حقیقث است. فالاچی یک خبرنگار است و در اوج شهرت و یونان کشوری است در حکومت سرهنگ ها که کمتر از مغول ها نیستند و یک تن بدون حزب، بدون پشتوانه قصد دارد همه اوضاع را به کام کند.
پاناگولیس!
فالاچی از دولت یونان مجوز می گیرد تا با او در زندان مصاحبه کند. و این سرآغاز یک عشق است … دیکتاتوری. زن به هر دری می زند تا مرد را آزاد کند و مرد به هر دری می زند که همه زندان ها را ویران کند.
سرانجام سقوط سرهنگ ها و آزادی پاناگولیس و دلدادگی فالاچی با هم همراه می شود. زندگی را تجربه می کنند با جهانگردی. از کشوری به کشور دیگر. ولی “یک مرد ” همان است.
-”بر می گردم به یونان” و با زمی گردد تا سهیم شود در ساختمان آزادی و این مهندس اجتماعی و سیاسی عشق را نابود می کند. فالاچی می گریز .”نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” هم حاصل این دوران است و یک کورتاژ ناخواسته.
پاناگولیس دل به سیاست بسته است و دیگری این دلبستگی را بر نمی تابد.
من صفحات 198 تا 202 را دوست دارم که روایت فالاچی است از فرار . می گوید:نقل به مضمون
- من از خانه می گریزم. تو می آیی. کلید می اندازی، گشتی در خانه می زنی و از دیدن نبودن چمدان ها در می یابی که باید رفته باشم. سوار تاکسی می شوی و در پی من به فرودگاه می آیی. در صف مسافران جستجویم می کنی.در صف آل ایتالیا مرا پیدا می کنی. حمله می کنی.
- برای چه رفتی! بگو.
دیگران می خواهند دخالت کنند. مانع می شوم . فقط فریاد می زنم:
- برو و بمیر! و دیگر هیچ و تو میروی و من می روم.
و پس از شش ماه من بازگشته ام و تو بی حرکت در سردخانه هستی. مرده ای و من از درون خودم فریاد می زنم که من گفتم بمیر و شاید تو به همین دلیل ساده مرده باشی.
“یک مرد” فالاچی زیباست.