صفحه جادو
در این بخش از سینما خواهم نوشت و از هیجانی که تصویر همواره بر من جاری کرده است.
دلم می خواهد از زمانی شروع کنم که صفحه سینما برایم مفهوم جدی پیدا کرد.بی اغراق آغاز این لحظه به قیصر ساخته مسعود کیمیایی با بازی درخشان همه هنرمندان گره خورده است.
سال 48 دراولین روزهای اکران در سینما اورانوس در خیابان مختاری، همان محل علی حاتمی که درهزار دستان می گوید: “کوچه اردیبهشت کاشی شماره 9″.
تصور می کنم، مسعود کیمیایی هم در زمان خلق آن لحظه ها عاشقانه ترین لحظات زندگی اش را سپری می کرده است و من بیشترین احساس را درلحظه بازی سرنوشت بین قیصر- بهروز وثوقی- و اعظم- پوری بنایی- دیده ام. قیصر درگیر ماجرای مرگبار انتقام شده است و اعظم می کوشد با طناب عشق او را از طناب مرگ برهاند. قیصر خان در می زند و اعظم در می گشاید.
- بفرمایید قیصر خان! حرف، حرف و حرف.
- اعظم من نمی تونم .
و گریه اعظم. وقتی که می خواهد چای دم کند با سماور زغالی . زغال را آتش می زند در زغالدان تا بگرداند. و قیصر است که پشت در او را تماشا می کند با حسرت. وقتی که اعظم زغالدان را می گرداند او را در دایره ای تماشا می کنی که فقط در چشم با حسرت تماشایش می کند که چرا دیگران، این عشق را از محروم کردند. دلش از آن زغال ها پر حرارت تر است و دوربین است که پیکر اعظم را به تماشا و تمنای
قیصر می برد . و ناگهان صدای در.
و این تنها ترین مرد، یعنی آخرین سردار زیر بازارچه که در دنیای نو دست و پا می زند، وقتی که می خواهد تنهایی اش را تقسیم کند به گوشه یک پیاله فروشی می خزد تا لبی تر کند و پری از کالباس به کام گذارد که همین هم آخرین است.
سالهاست که تلاش کرده ام از دام این لحظات بگریزم اما امکان پذیر نیست. سالهاست که قیصر را در تنهایی و جمع تماشا کرده ام و هر بار برای نسل هایی که در گذر حادثه برای ابراز هویت جنگیده اند حسرت خورده ام. هر چند که باید واقعیت زمان را پذیرفت اما رنگ عشق دیگر آبی نیست و دیگر کسی ذغال نمی گرداند و در پنجره کسی پشت دری نیست.