خودم
متولد روز چهارشنبه 15 شهریور 1340 در تهران هستم. پدر و مادرم مثل همه طبقه متوسطی های دهه 40 و 50 خیلی آرزوها برایم داشتند. بویژه آینده شغلی و تحصیلی که کمتر از آقای دکتر کفایت نمی کرد. اما کمی نخواستم و کمی هم نشد.
در دبیرستان دارالفنون به افکار و عقاید همه سازمانهای چپ و مذهبی سرک کشیدم و در واقع پوست انداختم تا رسیدیم به انقلاب ، انقلاب فرهنگی و جنگ.
کم نیستند کسانی که در قاب رویاهایم نقش بستنه اند و سالهاست که با یک نقش و یک لباس با من زندگی می کنند. چهره هایی شاداب و جوان، خندان. تصویر در کوه است یا در گوشه ای از کافه ای. آنان به جوانی می خندند و من پیرانه سر حسرت دیدار دوباره آنان را به دل دارم. شاید وقتی دیگر و در سویی دیگر!
مهاجرت دهه 60 را هم آزمودم. اما جای من نبود. برگشتم و این بازگشت مرا به خبرگزاری جمهوری اسلامی کشاند که 14 سال تلخ و شیرین زندگی ام را تجربه کردم و پس از آن با صلیبی بر دوش از روزنامه ای به روزنامه ای دیگر.
ابرار دستی بر آتش بود . در روزنامه اخبار به صندلی دبیری رسیدم و پس از دوم خرداد به سمت سردبیری که در بامداد نو، حیات نو و همبستگی، صبح اقتصاد، فارسی، 20 ساله ها و دنیای خودرو کوله باری بود از تجربه و دوستی. و اکنون در این روزهای دور از تهران، پدر و مادرم وارد سومین سال می شوند. در اخبار و حیات نو تجربه ویژه نامه ها ی ورزشی، سینمایی و آخر هفته در روزنامه جمعه یک تجربه جدید و شیرین بود.
در فاصله جوانمرگی اخبار تا حیات نو مجموعه ای از مصاحبه هایم را در قالب چهار کتاب به همت جعفر همایی در نشر نی منتشر کردم.
و اما حکایت گیرنده شناخته نشد.
رمان کوتاهی است به قلم کرسمن تایلور که حسن مرتضوی آن را به روانی ترجمه کرده است. حکایت دو دوست . یکی در آمریکا و دیگری در آلمان نازی ها. از متن نامه هاست که درمی یابی انسان ها چگونه در بازی حوادث رنگ می گیرند و رنگ می بازند.تا سرانجام آخرین نامه نمی گوید که بر سر گیرنده در آلمان چه آمده است. هر چه هست اودیگر نیست و گیرنده نداشته آخرین نامه.
خلق این فضای مجازی را مدیون تشویق های پی در پی خانواده ام و نیک آهنگ کوثر هستم. پیگیری همسرم و شلیک نهایی یکی از دوستان سرانجام این تولد را میسر کرد. شاید کم کاری های گذشته را در آینده جبران کنم و شاید بنویسم تا زنده بمانم. بویژه برای دخترم رتا که فروغ زندگی ام شده در این دوری از وطن.
مسعود سفیری