پایان هویت اسلامی

شاید برخی با این تیتر موافق نباشند ولی خودم پس از مدتی سرانجام به نتیجه رسیدم که باید به هر ترتیبی که می توانیم به اسلام زدایی از عرصه هویت ملی خود بپردازیم.
تاریخ معاصر ایران اگر به این هویت الوده شد بی دلیل هم نبود اما اکنون و در این دوره گذار و برای ان که راه خود را بیابیم باید از این هویت ساخته و پرداخته فقهیان دست بشوییم و راه اینده را انتخاب کنیم انچه بسیاری از ملتهای جهان در انتخاب ان تردید نداشته اند و به همین دلیل در این دنیای مدرن سریعتر به ان چه خواسته اند دست یافته اند.منظور من ملی گرایی افراطی نیست بلکه زودودن غبار هویت ناهمگون است.
ما از دوران صفویان و با اعلام شیعه به عنوان دین رسمی کشور راه دیگری در منطقه جغرافیایی انتخاب کردیم.در حالی که این راه ما را از جغرافیای سیاسی به دین سیاسی کشاند و اگر نظریه ولایت فقیه تنها درایران به منصه ظهور رسید دلیلی جز درگیری نظری فقیهان و صاحبان قدرت نداشت.در واقع وقتی اقایان برای ما هویتی ساختند که خود به بی پایه بودن ان اعتقاد داشتند به سهم خواهی از قدرتی بر امدند که ناشی از همان هویت بود.این کشمکش تا مشروطیت ادامه یافت و در ان مقطع و با توجه به ظهور پارلمان روحانیت شیفته قدرت راه خود را یافت تا به طور مستقیم در قدرت حضور یابد.انحلال سلطنت شوم قاجار و ظهور پهلوی در عرصه سیاست ایران که به نمایندگی از نیروهای مدرن پرداخت روحانیت را از دو بخش بسیار پر قدرت بیرون راند.اول اموزش و پرورش و دوم قضاوت.اینان اگر مخالف پهلوی ها بودند نه از ایمان به ازادیخواهی بلکه از کینه از دست دادن قدرت سنتی بود و اگر پس از انقلاب 57 به نابودی روشنفکران کمر بستند به این دلیل بود که همه گناهها را از مدرنیزاسیون دوران پهلوی می دانستند.در واقع هنگامی که سلطنت به مثابه یک طرز تلقی شبه مدرن از حکومت صحنه را خالی کرد نیروهای مدرن به نمایندگی دانشگاهها و نیروهای سنتی به نمایتدگی روحانیت چاره ای جز رویایی مستقیم نداشتند.منازعات خونین دهه 60 ناشی از تسویه حساب بود.
اما موج جدید اصلاح طلبی در ایران برای ان که هویت خود را ثابت کند از هویت ساخته روحانیت باید دست می شست که شست و اخرین و شاید بارزترین نماد ان شعار “نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران.”است.این هویت جدید هر چند شاید از تولد خود هم بی خبر باشد اما در خیابان زاده شده اشت.با شعار “مرگ بر روسیه”که اعلام انزجار است نسبت به روابطی که یک طرفه و منفعت طلبانه است.
این روزهای دشوار اما پربرکت تولد دوباره ماست که در 30سال پیش ان را به خلافت فقیهان پیشکش کردیم.در سکوت جنبش روشنفکری که چنان دچار چپ روی بود که درک نمیکرد اینان اقتضا زمانه مدرن نیسنتد و تنها مخالفت با شاه نباید دلیل همنشینی با فقیه مرتجع تر از شاه باشد.کم هزینه نپرداختیم.ولی بی تردید در تاریخ نام ملت ایران به ازادی خواهی و سخت کوشی در رسیدن به دموکراسی ثبت خواهد شد.

خمینی زدایی

روند حوادث سیاسی در ایران هر روز شتاب می گیرد هر چند از نظر برخی بویژه گردانندگان رسمی حکومت ابها از اسیاب افتاده است اما اتش را می توان در زیر خاکستر حس کرد.
در این میان انچه بیش از گذشته به چشم می خورد جدال و اردو کشی بر سر میراث اقای خمینی است که هر دو طرف تلاش می کنند ان را به نفع اردوی خویش مصادره کنند.اصلاح طلبان برای ان که جناح کودتا را از صحنه خارج کنند و بخشی از نیروی انان را در میان طبقات اجتماعی بدست اورند خود را وارثان بلا فصل اقای خمینی می نامند.حتی فردی نظیر دکتر سروش هم استبداد را 20ساله تلقی می کند و در نامه خود به رهبر از دوران خمینی نام نمی برد وبه نقد امامت نمی پردازد.
اصلاح طلبان به یک نیروی فکری نیاز دارند تا با معرفی ان به عنوان میزان به نقد رهبر بپردازند و اصولگرایان هم می کوشند این بهانه را از دست انان خارج کنند و وارث او را تنها اقای خامنه ای قلمداد کنند و بس.
اکنون می توان این پرسید ایا این جدال برای افکار عمومی اهمیت دارد؟ایا اقای خمینی هنوز در میان مردم صاحب اتوریته است ویا صرفا نامی است تا مدیران جمهوری اسلامی یکدیگر را به خیانت متهم کنند؟وقتی در سایت رسمی خبر گزاری دولت از نوادگان او به عنوان کسانی یاد می شود که ارزشی ندارند و اگر در میان مردم شناخته شده اند به اعتبار پدر بزرگشان است باید پذیرفت که خمینی زدایی اغاز شده است و اگر حکومتیان رسما این عملیات را اغاز کنند می توان امیدوار بود که جنبش مدنی خود را از قیمومیت امامت ازاد سازد.وقتی رهبری در نماز جمعه می گوید که امام هم کوتاه نمی امد و سرکوب میکرد به مخالفان خمینی خواه خود دهه 60را یاداوری می کند که همه بر محور سرکوب مردم متحد شده بودند و کسی جرات نداشت نفس بکشد.در واقع ان امام که 20سال پیش درگذشت بنیانگذار همین شیوه سرکوب مخالفان است که امروز همه از شنیدن اخبار ان هراسیده ایم.
اصلاح طلبان حتی اگر بخواهند هم بیش از این نمی توانند در سنگر اقای خمینی پناه گرفته و مخالفان خود را به عدول از ارمانهای امام متهم کنند.اگر او به عدالت اعتقاد داشت هزاران زندانی سیاسی را درسال 67 در کمتر از 2 ماه اعدام نمی کرد.
خمینی زدایی از شاکله فکری جمهوری اسلامی اجتناب ناپذیر بود و اگر پایمردی جنبش مدنی نبود هنوز این سایه مجال تنفس به ما نمی داد اما سرانجام رخ داد و با تشدید جدال در درون حاکمیت هر لحظه بر سرعت اش افزوده خواهد شد وبی تردید ارزش ان برای اینده سیاسی ایران کمتر از رسیدن به ازادی نیست زیرا با این روش حذفی اندیشه خلافت فقیهان هم از صحنه حذف خواهد شد و شاید دور نباشد زمانی که اندیشه توپیای اسلامی از صحنه حذف شود. و اروزی تاسیس نمادی نظیر واتیکان برای فقیهان هم میسر شود.در روزهایی که دین داری بس دشوار است بر میراث نظری و عملی اقای خمینی پای فشردن جز تمنای مشروعیت سیاسی مفهومی ندارد در حالی که این روزها مقبولیت و محبوبیت تاثیر بیشتری دارد او مدتهاست در نزد مردم ایران اعتبار خود را از دست داده است. هزینه امامت او نه برای مردم ایران که برای جنبش های اسلامی بسیار پرهزینه و باور نکردنی بود.موج خمینی زدایی که از ایران اغاز شده تمامی حنبش های اسلامی حتی رادیکال ترین انها نظیر القاعده تحت تاثیر خود قرار خواهد داد.شاید باور نکنیم ولی اینده منطقه را رقم خواهیم زد.

مسخ

ایدئولوژی وظیفه ای جز تهی کردن شخصیت غالب در شخصیت منفعل ندارد.این حادثه در جوامعی که دچار تحولات ایدئولوژیک می شوند به کرات رخ داده است.حکومت های انقلابی برای رسیدن به اهداف خود جامعه را از مفهوم تهی می کنند و فرد را تنها در برابر خود پاسخگو می دانند.انسان مسخ شده به ازادی و مفهوم انسانیت نمی اندیشد.او در این جهان خود را مسافری می داند که امده است امانتی را به مقصد برساند و پس از ان اماده است خدمات را از هر گونه که باشد به انجام رساند.
این سراغاز پایان انسان در ایدئولوژی است.این حادثه و فرایند استحاله در انسانها متفاوت است.هر کس با توجه به خواستگاه اجتماعی و میزان منافعی که کسب می کندمی تواند در معرض اسیب قرار گیرد و طبعا جامعه را در معرض اسیب قرار دهد.در این فرایند هر چه عمر نظام ایدئولوژیک بلند تر می شود از میزان مقاومت مسخ شدگان هم کاسته میشود.به تعبیر میلوان جیلاس طبقه جدید که از انقلاب بر میاید با از دست دادن انگیزه انقلابی در راه کسب منافع از هیچ رفتار غیر انسانی کوتاهی نمی کند.
طبقه جدید در جمهوری اسلامی اکنون با اتکا به در امد نفتی و سرنیزه و اختلاف در نظام بین الملل در مورد ماهیت خود موفق شده مسخ شدگان بی شماری را در قالب سپاه و لباس شخصی گرد اورد و از هیچ ستمی برای جلو گیری از سرکوب کوتاهی نکند.حجم کشتار و تجاوز از هر نوعی در فاصله 22خرداد تاکنون به حدی است که در مواردی از مرزهای باور عبور میکند.اما در روی دیگر سکه این مسخ ایدئولوژیک این حق را از باور مداران سلب میکند که از حقوق شهر وندی خود و خانواده های خود دفاع کنند.
محسن روح الامینی فرزند پزشکی است که خود را وابسته به نظام تلقی می کند. او باور دارد که فرزندش مرتکب خطا شده اما مستوجب این مرگ نبوده است و اکنون که رهبری در صف مقدم خونخواهی است او دیگر شکایت نمی کند.رهبر کسی است که با اعلام غیر قانونی پیروزی احمدی نژاد کودتا علیه رای مردم و مردم را فرماندهی کرده است.او به کودتا چیان دستور داده است که چنان وحشیانه بکشند که کسی در اندیشه تغییر نباشد.کهریزک که در خاک کشور بیگانه نبوده تا رهبر از وجود ان بی خبر باشد و اگر بوده شایسته رهبری نیست و اگر خبر داشته با کدام مجوز دستور کشتار داده است.پدر محسن برای اعاده حیثیت از طبقه نامشروعی که به ان تعلق دارد و خود را فرزند انقلاب می داند از خون فرزندش چشم پوشی می کند در حالی که محسن دیگر نه فرزند او بلکه یک تن از هزاران قربانی حکومت فقیهان است و ما به خونخواهی او هزاران تن دیگر حکومت فقیهان را نامشروع اعلام می کنیم و از سازمانهای مدافع حقوق بشر در جهان می خواهیم که با دفاع از حقوق ملت ایران عمر این نظام را کوتاه کنند.
انسانهای مسخ شده حتی در این لحظات هم درک نمی کنند که تاریخ به زیان فقیهان در حال رقم خوردن است.حتی اگر پدر شناسنامه ای محسن خودرا سرباز رهبر بداند.

,