100سال پیاده تا صندوق

صد سالگی مشروطیت  را در دوران احمدی نژاد جشن گرفتیم و این طنزی تلخ بود. تلخ تر آن که باورمان شد که ایشان از صندوق های رای بیرون پریده است. بیرون که نه وسط تاریخ!

اگر آواره باشی یا مهاجر و یا تبعیدی، اینکه کجا باشی چندان مهم نخواهد بود. بیشتر این نکته اهمیت پیدا خواهد کرد که نماد کشورت چه کسی باشد؟

ما اکنون 30 سال است که بیشتر تحریم شده ایم تا تکریم. کم نیستند کسانی که می گویند ما اهل پرشیا هستیم و از ایرانی بودن هراس داشته اند. و این هراس البته تاریخ دارد. سرکوب شدیم که چرا در شهر زندگی کرده ایم و چرا تحصیل کرده ایم و هزاران چرا تا از دایره انتخاب حذف شویم و به تقدیر پناه ببریم. تقدیر گرا شویم. باورمان شود که حق ما همین است که هست.

فردای مشروطیت احمد شاه قاجار نامه می نوشت به سفارت انگلیس که چرا حقوق من عقب افتاده است و اگر به موقع پرداخت نشود ایران را ترک خواهم کرد و جناب مدرس می گفت: همین خاندان و دیگر هیچ!

از آن روز تا زاده شدن احمدی نژاد در صحنه سیاست ایران، ما گشته ایم و گشته ایم تا در هنگام انتخاب بهترین را انتخاب کنیم اما هرگز و شاید کمتر به این بهترین رسیده ایم.

اگرراستش را بخواهید هیچکس حتی در میان اصلاح طلبان  هم در قامت و شان ایرانیان نیست. اما وقتی در عالم نسبیت زندگی می کنیم، باید به نسبت آنچه می توانیم بدست آوریم تصمیم بگیریم.

ما باید با رای خود، دایره نفوذ و میزان قدرت طبقه خود را ثبت کنیم.

در واقع ما سه راه بیشتر نداریم.

رای ندهیم. تحریم مطلق تا بگوییم کیستیم!

رای بدهیم، حضورحداکثری تا قدرت خود را اثبات کنیم.

رای ندهیم و بی تفاوت باشیم تا از صندوق رای معجزه هزاره سوم ، چهار سال دیگر بماند و ما رنج بکشیم.

تحریم مطلق حداقل تا این لحظه امکان پذیر نیست زیرا اپوزیسیون فعال وجود ندارد و اگر رای ندهیم و احمدی نژاد انتخاب شود باید در رنج کسانی که درد کشیده اند شریک باشیم.

به همین دلیل و برای اثبات حجم و وسعت حضور خود باید رای بدهیم.

باید چنان به صحنه آییم که کروبی و موسوی به دور دوم بروند و یا تکلیف انتخابات در همان دور اول تعیین شود و این یعنی همان هراسی که از ما دارند!

کشور ما روزهای دشواری در پیش دارد و اگر در کاروان سیاستمداران جمهوری اسلامی کسانی از اهل درایت، از دایره نفوذ تندرو ها کم نکنند باید در انتظار حوادثی باشیم که نه تنها دردناک بلکه ترسناک هستند.

اگر سرمایه حاصل از فروش نفت 140 دلاری از دست رفته است مهم نیست. مهم این است که کسانی

 بر مسند نباشند که جهان را برای حمله به کشور ترغیب کنند. جنگی که از سر گذرانده ایم برای نسل های آینده هم کافی است چه رسد  به تکرار دوباره آن.

ما 100 سال پیاده رفته ایم تا صندوق های رای. و این تمرین بی تردید روزگاری به کار خواهد آمد. دمکراسی یعنی تمرین برای روزی که در یک انتخاب سرنوشت ساز قرار گیریم و به درستی انتخاب کنیم.

تاریخ وارونه

 

یکی از نعمت های دوران انتخابات در حکومت های شبه دموکراتیک نظیر جمهوری اسلامی، افشاگری نامزدها علیه یکدیگر است و یا به عبارتی گفتن صریح نا گفته هایی که جز پایمال کردن حق مردم سرانجامی نداشته است.

تاریخ جمهوری اسلامی از این فرازهای ناگفته و شاید خونین کم ندارد و یکی هم پدیده ای موسوم به انقلاب فرهنگی است که به بسته شدن دانشگاه ها ، اخراج اساتید ، بازداشت دانشجویان و بی تردید به مهاجرت بسیاری از آنان منجر شد.

این سناریو از پیش طراحی شده ، اما با نام های بسیاری به عنوان کارگردان و صحنه گردان گره خورده است که البته آنان هنوز به خود می بالند که با داغ  و درفش به انقلاب اسلامی خدمت کرده اند. اما یک تن در این میان است که از یادآوری آن سالها نه تنها هراس دارد بلکه نقش خود را انکار می کند. دکتر عبدالکریم سروش.

جناب سروش عضو ستاد  موسوم به انقلاب فرهنگی بود و اکنون تئوریسین  روشنفکری دینی.

بر خلاف بسیاری که شاید از خواندن این واژگان برآشوبند. من ابتدا می نویسم. با هیچ فکری مخالفتی ندارم مشروط بر آن که به مردم احترام قائل شود و اگر جز این باشد ، صاحب آن را اهل فکر نمی دانم.

جناب سروش را من و نسل من به خوبی به یاد دارند، جوانی با محاسن انقلابی و اورکت . هنوز هم البته انقلابی است. زیرا این بخشی از فرهنگ انقلاب و انقلابیون است که رقبا، حریفان و منتقدان خود را با دشنام از صحنه بدر می کنند.

جناب سروش از دکتر سید حسین نصر، محمود دولت آبادی، تا شاملو، تا میر حسین موسوی را با یک زبان به باد حمله می گیرد.

یکی را رئیس دفتر شهبانو، دیگری مردی از غار بدرآمده و دیگری را شیخ انقلاب فرهنگی می نامد.

و این از آداب اهل فرهنگ نیست. اهل فلسفه تردید را اگر جایز می داند، به این دلیل است که درنگ هم جایز می شمارد.

بگذریم.

جناب سروش می گویند هر چه بوده زیر سر مهندس موسوی است.

اما این حرف غلط است.

زیرا، انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها در سال 59- اردیبهشت- رخ داد. و بنی صدر رئیس جمهور بود و محمد علی رجایی نخست وزیر و موسوی قرار بود وزیر امور خارجه شود.

پس جلساتی که جناب سروش از آن سخن می گویند،پس از تابستان 60 بوده و یکسال و نیم از آن حادثه شوم سپری شده و جلسات مورد نظر حضرت ایشان برای بازگشایی  دانشگاهها بود و نه به زنجیر کشیدن دانشگاه ها.

بنا براین حتی اگر عبدالکریم سروش باشی و با کلام مولانا اعجاز کنی، نمی توانی سال 59 را به جای سال 60 و بر عکس در ذهن مردم جا بزنی.

جناب سروش ، باید تاریخ را بیشتر بخواند تا اگر کسی خواست به مقام ایشان صدمه ای بزند، چنین بی دقت وارد میدان نشود.

کاش جناب سروش همچنان بمانند، بنویسند، فکر تولید کنند تا شاید از دامنه خشونت حتی در کلام  کاسته شود. اما من نگران آنم که این کلمات کمتر از تازیانه بر روح جامعه شلاق نکشیده باشد و این در شان ایشان نیست و اندیشه ورزی همواره راه کمال است تا سیاست ورزی.

و به قول احمد شاملو

تاریخ

ادیب نیست

لغت نامه ها را 

اما

 اصلاح میکند

شما هم می توانید لغت نامه خود را اصلاح کنید.

رای ما

 

می گویند ایرانیان در روزهای آخر تصمیم می گیرند، مثل دوم خرداد. اما در مورد تحلیل خرداد 80 و انتخاب مجدد خاتمی کمتر سخن می گویند.

کرختی را هنوز می توان در چهره ها دید. بی تصمیم و نگران. در حالی که اصولا نگرانی به لحاظ روانی باید به تصمیم ختم شود. در واقع فرد نگران حتی غلط اما تصمیم می گیرد.

و شاید مشکل این است که ما به فرد تقسیم شده ایم و جامعه گروه های مرجع خود را از دست داده و به گروه های مرجع جدید دست نیافته است. این خصلت انقلاب هاست که طبقات متوسط را سرکوب می کنند. انقلاب های معاصر همه جنبش های اجتماعی راسرکوب می کنند. اما طبقه ای که از درون انقلاب زاده می شود به سرعت خصلت جدید می بابد و مطالبات جدید را طلب می کند.

جامعه امروز ایران و در غیاب جنبش روشنفکری، مطبوعات آزاد، سندیکاها ی کارگری، جنبش دانشجویی مستقل، جنبش فعال زنان و گروه هایی از این دست به صورت خانوادگی تصمیم می گیرد. به همین دلیل باید تا روزهای آخر به انتظار نشست. کمی باید جلو رفت. هنوز کسانی از هم می پرسند: چه باید کرد؟ 

….و این تابستان2009

 

من معتقدم سال 2009 برای جمهوری اسلامی و یا بهتر بگویم باز تعریف و شاید تعیین تکلیف رابطه تهران- واشنگتن، زمانی تعیین کننده خواهد بود.

 

پرزیدنت اوباما شاید اولین رئیس جمهور آمریکاست که   فرد تعیین کننده در نظام جمهوری اسلامی برای مذاکره با آمریکا را  رهبر جمهوری اسلامی می داند و نه رئیس جمهور یا هر فرد دیگری.

بنا بر این اینکه چه کسی در انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه پیروز شود تاثیر سرنوشت سازی  بر این تحلیل نخواهد داشت جز آن که نبودن آقای احمدی نژاد به آمریکا فرصت خواهد داد تا اسرائیل را به خویشتنداری دعوت کند. اما مهمترین نکته آن است که جمهوری اسلامی  رسما اعلام کرده است که نیروگاه اتمی بوشهر را حتی بدون کمک روسیه تابستان راه اندازی خواهد کرد

.

در واقع با اعلام این خبر  پیش از این تاریخ باید حادثه ای در روند روابط دو کشور رخ داده باشد. پس فاصله زمانی خرداد تا شهریور یعنی مهلتی برای آغاز مذاکرات و یا حداقل حذف پیش شرط ها و ابراز تمایل رسمی برای مذاکره رسمی و نه پنهان!

زیرا پس از این تاریخ اسرائیل در منطقه چاره ای جز پذیرش نصایح آمریکا و حتی اعراب میانه رو نخواهد داشت، به یک دلیل واضح تا این لحظه هیچ قدرتی در جهان جرات نکرده است به یک نیروگاه در حال کار- روشن -حمله کند. پس اسرائیل با پذیرش این واقعیت ، بیش از هر زمان دیگری بی تاب شده است. هر چند داشتن نیروگاه اتمی به مفهوم عضویت در باشگاه  اتمی های جهان نیست. اما جمهوری اسلامی، کشوری است که تقریبا همه چرخه مورد نیاز را در اختیار دارد و صرفا صاحب یک نیروگاه نیست، بلکه فراتر از آن است.

 

به این ترتیب پیش از هر کشوری و یا پروند ه ای ، این پرونده جمهوری اسلامی است که سیاست خارجی دولت اوباما را به چالش می کشد. دولتی که باید در سال 2009 از مشکلات اقتصادی عبور کند. شاید ترس از همه این مشکلات است که امید به مذاکره را بیش از هر زمان دیگری مطرح کرده است. پرویز فتاح وزیر نیرو اعلام کرده است که کشور در تابستان به برق این نیروگاه نیاز دارد. من فکر می کنم برای رسیدن به یک چارچوب روشن با نظام بین الملل برای رفع تنش ها برای ملت ایران مهم تر از چند مگا وات برق است. ما تقریبا 30 سال است که به بی برقی عادت کرده ایم. چند ماه اهمیتی ندارد مشروط برآن که در پی تحمل آن رنج،فرجی حاصل شود. و البته اگر از این مرحله عبور کنیم یعنی نیروگاه روشن شود، و همه ساکت باشند، باید بپذیریم سطح  مذاکرات و شکل مذاکرات هم تغییر خواهد کرد. راهی که کره شمالی رفت، مسدود شده و دیگر کشوری نمی تواند از آن مسیر عبور کند.

با احترام به همکارمان رکسانا صابری

این اولین دست نوشت من است . در یک دنیای مجازی از یک حقیقت محض حرف می زنم. آزادی نداریم! ما روزنامه نگاریم اما در کشورمان حق زندگی نداریم.

جان داده ایم برای چند سطر خبر، برای یک تحلیل. صورت سیلی خورده امید رضا میر صیافی شد عیدی ما که فراموش نکنیم در مرزها باید تنفس کنیم و اگر نپذیرفتیم بر ما چنان عرصه را تنگ خواهند کرد که مرگ را بی پروا آرزو کنیم.

سالها پیش استاد فرج سر کوهی سر دبیر آدینه در یادداشت کوتاهی که کمتر به چشم ها آمد و کمتر از آن در خاطرها ماند نوشت: به من می گویند باور کن آزادی را. اما چگونه؟ وقتی صدای زنجیر های دست و پاهای میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را می شنوم که به سوی باغشاه میبرند تا اعدامش کنند. وقتی صدای پای ضاربی را که پشت سر محمد مسعود در لا له زار راه می رود تا گلوله را به سرش شلیک کند؟ چگونه باور کنم آزادی را؟

ما باید باور کنیم؟

رکسانا صابری در بند است. در وطن اش. در گوشه ای به نام اوین که شهره است به شقاوت.

چند سال پیش در تهران در یک برنامه خبری او را دیدم. فکر کردم نماینده یک رسانه ژاپنی است و بعد دیدم فارسی حرف می زند. گفت: ایرانی ام، پدرم ایرانی است!

و این جمله مرا این روزها مثل بید از بیداد باد تکان می دهد.

رکسانا صابری به کدام اسناد دسترسی داشت؟ به کدام سرویس جاسوسی وابسته است؟ چه جرمی دارد که پشت دیوارهای بلند حاشا، به تنهایی در یک صندلی نشانده می شود و با یک جمله و شاید در کمتر از یک ساعت به 8 سال زندان محکوم می شود. او چه جرمی مرتکب شده است که باید فرجام بخواهد؟

اگر خبر داشتن، چنین جرمی است که ارتکاب آن ارتداد دارد و زندان. بی خبری اعلام کنید. کور باد! و دور باد! تا دیگر از ما جاسوس ساخته نشود.

اما بهمن قبادی راست گفت: رکسانا صابری قربانی سیاست بازی شده است. تا کلامی به خواهش شنیده شود و رمز آزادی او باشد. اگر این است . لطفا رکسانا صابری را آزاد کنید. زندگی او در خطر است.

 

,