پرونده اتمی ایران با فشار تهران به سوی یک نقطه عطف رانده می شود. من در آغاز این بحث به عنوان دیدگاه شخصی مایلم به چند نکته اشاره کنم. اول اینکه اصولا این حکومت برای اتخاذ تصمیم های اصولی برای منافع ملی کشور فاقد صلاحیت می دانم. دوم داشتن سلاح اتمی و یا چند صد سانتریفیوژ قدرت ایجاد نمی کند. قدرت یعنی شهروندی که دغدغه نان ندارد. نه شهروندانی که زندانی شده اند. شکنجه شده و یا در روز روشن در خیابان جان خود را ازدست داده اند. قدرت یعنی اقتصادی که مولد است نه وارد کننده. ملت ایران در حال حاضر آزادی و رفاه را حق خود می داند تا انرژی اتمی را. آن هم نیروگاهی که از رده خارج است و تنها چند صدم برق مورد نیاز کشور را تولید می کند. پس به نظر من این بازی یک “بیمه درمانی” برای حکومت جمهوری اسلامی است و بس. در این میان تفاوتی میان چپ و راست نیست. همه با هم توافق دارند.
اما آن چه می خواهم بنویسم. این است که چرا رهبران جنبش سبز که به سبزی و تفاوت خود با رهبران جمهوری اسلامی اذعان دارند به عنوان نمایندگان ملت ایران تکلیف خود را با این حوزه روشن نمی کنند؟ چرا جنبش سبز سیاست خارجی ندارد؟ “رای من کو؟” اعلام موجودیت جنبشی خواهان تغییر در کشور بود جهان هم به آن احترام قائل شد اما این جنبش پس از 15 ماه هنوز نمی خواهد در حوزه هایی که تغییر و تفاوت خود را با حکومت روشن می کند، اعلام موضع کند.
اگر این روزها و در این تابستان تب دار پرونده هسته ای ایران و جنگ علیه جمهوری اسلامی وارد یک مرحله جدید شده تنها به این دلیل است که جمهوری اسلامی بی تاب شده و فکر می کند جهان بلوف می زند و چون پول بسیار دارد ، می خواهد نیروگاه بوشهر را به هر بهایی راه اندازی کند. این اقدام در واقع علاوه بر دهن کجی به جامعه جهانی یک ایمن سازی هم انجام می دهد. تاکنون بر علیه هی کشوری که نیروگاه اتمی در حال کار داشته حمله نظامی صورت نگرفته. بنابراین این یک ماه بسیار سرنوشت ساز است. رهبران جنبش برای خروج از بن بست بهتر است وارد حوزه ای شوند که ایت الله و سپاه وحشت دارند. مردم و فعالان سیاسی،دانشجویان و روزنامه نگاران بهای سنگینی پرداخته اند آیا زمان برای رهبران فرا نرسیده که وارد میدان جدیدی شوند؟ آقای موسوی در حوزه اقتصاد یک صاحب نظر را شفاف نمی گوید ایا این پروژه برای ملت ایران مقرون به صرفه است یا نه؟ به نظرم رهبران جنبش دچار نوعی محافظه کاری شده اند و اگر این فاصله را روشن نکنند. اعتراض شان در جهان یک بازی داخلی تلقی خواهد شد. جهان منتظر کلامی است که تفاوت خود را با آیت الله خامنه ای و باند سپاه کاملا شفاف بیان کند. آقای موسوی باید شفاف بگوید ایا موافق این پروژه است یا نه و آیا اگر به ریاست جمهوری رسیده بود چه تصمیمی می گرفت؟ فرصت زیادی تا آن روز باقی نمانده است.
ارسال شده در مورخ 9 آگوست 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: بدون نظر
بازار تهران اعتصاب کرده است. یعنی به تقسیم ثروت اعتراض دارد. در واقع دولت فقیهان دیگر نیاز ی به این شریک ندارد تا در صورت نیاز منابع مالی برایش تامین کنند. روحانیت به شرکت سیاسی با بازار پایان داده است. شراکتی که در نهضت مشروطیت،نهضت ملی شدن نفت و درسال 42 و سال 57 نقشی تاریخی ایفا کرد. این شراکت برای روحانیت مقرون به صرفه نیست. بازار سنتی در تقسیم قدرت جدید که با مفاهیم مدرن آغشته شده ،نمادی منفی است. دیگر بازاری بودن افتخار نیست.حاج آقا ها در زندان شکنجه گر شده اند. حاج آقا بودن لقبی انسانی نیست. نمادی برای شهروندی مدرن هم نیست. دیانت را می توان خرید. وقتی شکنجه گر حاج آقا شده. دیگر حاج آقا باید نام دیگری برای خود انتخاب. این جابجایی در نقش هاست که به جنبش سبز امکان می دهد تا همراهان جدید بیابد. همچنانکه که طیب بودن و طیب شدن افتخار نیست. طیب ها را به نام اراذل می کشند و یا در کهریزک به بند می کشند و وادارشان می کنند به دانشجویان تجاوز کنند.
روحانیت حتی به جناح سنتی خودش هم نیاز ندارد. پول نفت و انرژی هسته ای و ..یعنی ارتقا نقش سیاسی و یعنی گسترش اقتدار. آیا در این شرایط بازار دوست است؟ اگر هم بود در تعریف جدید نیست. اما عجیب هم نیست. بغض دانشگاه پس از سرکوب سال 59 در 18 تیر ماه 78 شکست. و بازار در 18 تیر ماه 89. اگر دوستی دفتر تحکیم وحدت با حاکمیت 20 سال طول کشید،ائتلاف روحانی و بازاری پس از قرنی شکسته است. نسل جدید وارثی است که باید در نقش خود نه به عنوان دلال بلکه به عنوان کارآفرین تجدیدنظر کند. سکوت آزار دهنده یک سال گذشته در برخی اقشار آرام آرام معنی پیدا می کند. به نامه تاج زاده نگاه کنید که شجاعانه از اقوام عذرخواست تا به سکوت شان پایان دهند. به نظر من بازاریان حتی اگر کرکره ها را بالا بزنند هم مهم نیست همین که ترس را به شریک سابق خود یادآوری کرده اند و قدرتشان را به رخ کشیده اند ، اهمیت دارد. مردم اگر حتی آزرده هم باشند خواهند بخشید. در این جنبش برای همه جا هست و هنوز جای بسیاری خالی است. تابستان 89 حوادثی را رقم خواهد زد که باورکردنی نیست. آتش بازار را تهدید می کند. باید مراقب بود.
ارسال شده در مورخ 8 جولای 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: بدون نظر
تهران از گرما تب کرده. ایران اما هم تب دارد و هم بی تاب است. تابستان دشواری در پیش است. حکومت امیدوار است پس از کارناوال شادی جام جهانی ،دانشگاهها را هم تعطیل کند و برود به دنبال ولگردی. در واقع جمع کردن انرژی برای پاییز. روز هایی که هم تحریم جهانی شکل گرفته و هم یارانه ها به مرحله اجرا رسیده و هم دانشجویان از تعطیلات بازگشته اند. تا آن روز اینان دوره گردی خواهند کرد و پروژه حذف خواهند نوشت. جنبش سبز را در این مرحله یاس و شورش تهدید می کند. باید تا توان داریم بکوشیم و فکر تولید کنیم. باید با هم حرف بزنیم. دوره تشکیل دهیم و شرایط را تحلیل کنیم. گفتم یاس. همه ازهم می پرسند پس چی شد؟ قرار هم نبود که یک شبه همه حوادث رقم بخورند. باید صبوری کرد. انه تا امروز بدست امده کم نیست. بسیار با ارزش است. آنان که صبور نیستند به سرعت از گردونه خارج خواهند شد. اما شورش از این هم بدتر است. اگر گرانی و بیکاری طبقات بالادست شهری و پایین دست را به هم گره بزند جنبش نیرو می گیرد. اما اگر در اثر گرانی و یا مسائل قومی شورش های بدون سازماندهی رخ دهند این بهانه به دست حکومت خواهد افتاد که سرکوب کند و توجیه هم داشته باشد.اگر خیابان ساکت شده به این دلیل است که فریاد در حال تبدیل به فکر است. بهترین راه فکر و خرد جمعی است. خیابان را در تابستان به اراذل سپاه بسپارید و انرژی بگیرید.
ارسال شده در مورخ 3 جولای 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: بدون نظر
دیروز برای بسیاری سخت گذشت. اول برای آنان که از دست داده داشتند. به خون خفتگان جنبش سبز و مادران و پدران عزادار.فرزندان عزادار . دیروز به تلخی حتی اگر گریسته باشند حق دارند.
دوم برای خانواده هایی که بازداشت شده دارند. بویژه آنان که نامی ندارند جز آن که شهروند هستند. شهرت شان به آزادیخواهی است.
و سومین گروه شاید همه کسانی باشند که بی تاب شده اند از این که حکومت فقیهان چنین جان سخت است. می ماند و تکان نمی خورد.
اما چهارمین گروه همان هفت تیر کش ها و قداره بند ها هستند که کشته اند و داغ کرده اند و ناخن کشیده اند. آنان بهتر می دانند که حکومت تکان خورده است. آنان ترس را دیده اند. ترس لحظه به لحظه را تجربه کرده اند. دیده اند که ترس چگونه رییسان را جان به لب کرده بود که حتی آماده بودند بگریزند.
پس دیروز که اولین شمع را باید روشن کرده باشیم برای بزرگداشت حماسه سبز، همه کارنامه خود را مرور کرده ایم. همه ما ناگزیر خوانده ایم. ما اگر دیروز خیابان خلوت بود،دلیل نبودن ما نبود. ما بودیم و هستیم. آنان که لشگر آورده بودند، نیستند. آنان که خیابان را حریم ناامن انسانها اعلام کرده اند و در خیابان می کشند و بردار می کشند، ترسیده بودند. حیات جنبش از این پس به ارتباط بیشتر و تحلیل عمیق تر نیاز دارد. از روزی که در تیر ماه دانشگاهها را تعطیل کنند تا روز اول مهر شرایط دشواری سپری خواهد شد. سرکوب در راه است. مگر آن که در پرونده هسته ای گرفتار شوند و بخواهند امتیاز بدهند. اما در غیر این صورت به خشونت متوسل خواهند شد. باید جنبش سبز به یک شبکه تبدیل شود. اگر همه اقشار برای آینده ای بهتر به صحنه نیایند، زیان خواهند دید. باید بی تفاوت ها و مردد ها را به صحنه کشید. تابستان 89 مثل میانه دو نیمه فوتبال است که مربیان با هم می جنگند. باید موسوی مرد این میدان باشد. سال 89 باید فقیهان یک اشتباه دیگر مرتکب شوند و بر این آتش نفت بپاشند. خرداد هنوز ناتمام است.
ارسال شده در مورخ 12 ژوئن 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: بدون نظر
سال گذشته در این وبلاگ نوشتم که شاید این آخرین خرداد جمهوری اسلامی باشد. و شد. نه به دلیل پیش بینی من بلکه به علت حوادثی که نامشروعی جمهوری اسلامی را در خیابان به نمایش گذاشت. از سال گذشته که تا هفته ای دیگر یک ساله خواهد شد بحث های بسیاری در مورد ماهیت آن چه در ایران رخ داده است از بیم ها تا امید ها به نگارش در آمده و حتی به صورت شفاهی گفته شده است. این بخشی از خصلت یک جنبش است که برای اثبات ماهیت خود نیاز به تئوری و تعریف دارد. در واقع عمل نمی تواند بر نظر متکی نباشد. اما این که چنین نظریه ای مشروعیت خود را از چه منبعی کسب کند نه تنها محل نزاع است بلکه به یک دغدغه تبدیل شده است.
رهبران جنبش سبز از آیت الله خمینی مشروعیت می گیرند و یا برای حضور در ساختار سیاسی به او متوسل می شوند. این در این مرحله بد نیست. به این دلیل واضح که نزاع بر سر رای من کجاست در چارچوب ساختار جمهوری اسلامی جریان دارد. اگر از این مرحله عبور کنیم باید رهبران جنبش تکلیف خود را نه با او بلکه با نقد رفتار هولناک او و هزاران کشته به جای مانده از دوران او روشن کنند.
پر واضح است که آیت الله خمینی یک جنایتکار بود. او رسما نه ضد آزادی بلکه ضد انسان بود. او به هیچ قولی وفادار نماند. به هیچ انسانی جز خودش احترام قائل نبود. دروغگو و اهل توطئه بود. به زبان یک انسان مدرن او یک آدمخوار بود.
اما اکنون عبور از او برای جنبش سبز این هزینه را دارد که بین التزام به قانون و عبور از قانون باید انتخاب کند؟ و این انتخاب برای کسانی که در زندان ها به گروگان گرفته شده اند می تواند به اتهام براندازی حکم اعدام در بر داشته باشد. وقتی در خرداد 60 سازمان مجاهدین خلق بدون محاسبه جنگ مسلحانه اعلام کرد ما ناگزیر این هزینه را دادیم. هزاران نفر بی ان که خبر داشته باشند اعدام شدند. بنابراین هنوز زمان برای عبور از این آیت الله سرخ فرا نرسیده است. با ذکر این نکته که اصولگرایان شاید زودتر از ما این تابو را بشکنند. وقتی دیروز در سالگرد مرگش نوه اش را در آرامگاهش هو می کنند آیا برای او مشروعیت قائل هستند؟ و اگر هنوز او را بازداشت نکرده اند به آن دلیل است که شاید از فروپاشی ارکان مشروعیت هراس دارند. در واقع آقای خامنه ای هنوز جرات ندارد که بگوید منبع مشروعیت خود اوست و این که اگر فرزند کشی باب شود پس از او نوبت فرزندان او خواهد شد. هرچند احمد خمینی در خونخواری از پدرش کم نداشت و مجتبی هم از پدرش کمتر نیست. پس نباید نگران سرنوشت آیت الله خمینی بود. دیروز در آرامگاه او ساندیس و کباب خوردند و به خانواده اش فحش دادند. آیا این پایان یک تراژدی نیست؟
ارسال شده در مورخ 5 ژوئن 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: 3 نظر
فقیهان سپاه دار و نفت خوار 30 سال است که می کشند. در خیابان و بیابان . دار در یک قدمی ملت ایران است. فقیه که اراده کند طناب را می کشند و به زندگی یک انسان پایان می دهند. ما همه این خشونت را دیده ایم. خشونت پشت در خانه ایستاده است. بخواهد و زمانش که برسد بدون اجازه می اید و می رباید و می کشد. برای آن که جهان را به سکوت وادار کند . نفت را به سوریه مفت می دهد. گاز را ارزان به ترکیه می فروشد. به پاکستان می بخشد. و اسلحه می خرد تا زمان داشته باشد. جهان مرگ ما را تماشا می کند تا مبارزه ایرانی الگو شود. حتی تحریم هم کارساز نیست. ولی فقیه می خواهد جنگ برپا کند. جنگی که جهان نمی خواهد زیرا ملت ایران گروگان این بازی خواهد بود. ملت عراق قربانی بمب گذاری خواهد شد. افغانستان روی خوش نخواهد دید. لبنان به آشوب کشیده خواهد شد. عمر البشیر آماده است تا با اشاره ای وارد بازی شود. راه ما برای رسیدن به نقطه پایان دشوارتر از همه ملتهاست. آنان با رژیم های خودکامه اگر جنگیدند جهان پیش و پس از جنگ سرد و پیش وپس از 11 سپتامبر بود. ما یک استثنا هستیم. فقیه به برکت ثروت نفتی دولتی خودکامه و نظامی ساخته و هر روز یک مدل موشک آزمایش می کند. روسها و چینی ها هر چه او بخواهد می فروشند. این چنین است که بردار شدن جوانان ایران اگر پشت ما را می لرزاند، در جهان تنها یک خبر است. حتی اگر شوم باشد بیش از یک خبر نیست. ما 30 سال است گروگان دارها و جوخه ها آتش شده ایم. این خشونت در روزهای منتهی به خرداد اوج خواهد گرفت. باید نگران کسانی باشیم که پلاک خودی سابق و سیاسی ندارند. شهروندان عادی هستند و به همین دلیل در معرض خطر هستند. فقیه سپاه دار از دیپلماسی هراس دارد. او به جنگ می اندیشد. به قدرت آتش دل بسته است. ایران را اوین کرده است. و در اوین چوبه های دار آماده کرده. نمی دانم چرا نباید همه یک صدا جهان را به پایان سکوت فرانخوانیم. 30 است که ساخته ایم. حتی به اصلاح طلبان هم راضی بودیم. اما نشد. میان ما و آنان دریای خون است. هاشمی هم از خشم ملت ترسیده اما فقیه نه. آنان منتظر نشسته اند تا ما دست به خشونت بزنیم تا همه را قتل عام کنند تا دو.باره یک ارامش گورستانی برقرار شود. مثل دهه 60. اما این نسل آرمانی دیگر دارد. باور کنند یا نکنند این نسل بغض خود را فریاد خواهد زد. فیلم خواهد ساخت. خبر خواهد نوشت . سخنرانی خواهد کرد. در فیس وک حضور خواهد داشت. حتی به دین احترام خواهد گذاشت تا جهان برای فقیهان چنان تنگ شود که خودکشی کنند. دست به اسلحه ببرند. بی آن که هدفی در خیابان ها باشد. باور کنید آن که می کشد، بیشتر می ترسد. بیشتر ترسیده که دست به کشتار زده است. ما حق نداریم بترسیم. به خیابان فکر کنید. به احمدی نژاد که مخفیانه به دانشگاهها می رود. به فقیه که با پول نفت مشروعیت می خرد و محبوبیت گدایی می کند. باید خرداد را جهنم کنیم. ماتنها نیستیم. ما یک ملت هستیم. پس هستیم. حتی در چوبه های دار. جهان ما را تنها نخواهد گذاشت. ما هم همدیگر در اغوش خواهیم کشید. تنهایی و درد خود راهم تقسیم خواهیم کرد. .
ارسال شده در مورخ 10 می 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: 5 نظر
امروز 30 سال از آن روز شوم سپری شده. همان روزی که قفل به دانشگاهها زدند. دانشجو را کشتند و استاد را اخراج کردند و یا به زندان انداختند. آن روز شوم که همه بودند. همه کسانی که چنان اصلاح طلب شده اند که نمی توان رعنایی کلماتشان را درک کرد و اگر حرفی بزنی در مقام نقد صدها نفر مجازی را به جانت می اندازند.
دانشگاه بی پناه و دانشجوی بی حامی در برابر گلوله تهمت رانده شدند. انقلاب اسلامی دین داشت و به علم بی نیاز شده بود. موجی که آقای خمینی بر آن سوار شد. در ابتدای سال 59 به ساحلی رسیده بود که می توانست تک تک سرنشینان را پیاده کند. فقط 13 ماه بعد بنی صدر هم فرار کرد و امروز همه عکس های سیاه و سفید صحنه گردان ان حادثه گریخته اند و نمی خواهند نقش خود را به یاد بیاورند.
اعدام دانشگاه که انقلاب فرهنگی نامیده شد،همه نوع نقش آفرین داشت از بازیگر تا کارگردان تا آن که تیر خلاص زد بر شقیقه این نهاد. سالها از کنار خیابان دانشگاه گذشتن هم خطر داشت. در کمین نشسته بودند تا دانشجویان باقی مانده را شناسایی کنند. امروز که دوران اصلاح طلبی است کسی به خاطر ندارد که چه کرده است. به مصلحت نیست نقش آن روز ها یادآوری شود.
انقلاب فرهنگی با دو هدف به اجرا درآمد اول تسویه حساب با گروههای سیاسی که در دانشگاه فعال بودند و دوم تسویه حساب با روشنفکران که در تعریف انقلاب نقشی هم برای دیگر طبقات اجتماعی قائل می شدند و البته آرام آرام درک کرده بودند که ادامه همراهی با روحانیت امکان پذیر نخواهد بود. اما در سوی دیگر جمعی بودند که برای هیجان توده ها تئوری می نوشتند و می ساختند. وحدت حوزه و دانشگاه. تربیت پزشک و مهندس در دانشگاه و تربیت عالمان رشته ای دیگر در حوزه. بخوانید دیدگاههای دکتر سروش را در ان روزها.
این هزینه را همه پرداختیم و البته برخی بیشتر وسنگین تر. ترس از دانشگاه ریشه دار تر از این بود. روحانیت که در بازسازی دوران پهلوی همه امتیازهای ویژه خود از جمله حق انحصاری اموزش و حق انحصاری ثبت اسناد را از دست داده بود به دانشگاه و تربیت شدگان دانشگاه مثل دشمنان خود می نگریست. پس به سختی از آنان انتقام گرفت. این کینه هنوز هم ادامه دارد. این که آقای خامنه ای وحشت دارد از دانشجویان علوم انسانی و این که وادار می کند تا بازداشت شدگان در برابر دوربین اعتراف کنند که فریب علم را خورده اند ناشی از همین ترس است. به همین دلیل دانشگاه اولین مکان رویایی نظام قدیم و نظام جدید به مثابه جایگاه اندیشه بود. سنتی ها اگر می توانستند برنده باشند گلوله به دانشگاه شلیک نمی کردند. اما به قوم بیهقی ” تاریخ به راه خود رود” و رفت و دانشگاه بازگشت به نقطه ای بود . و به همین دلیل شاید یک هجوم دیگر در راه باشد. اما این نوبت دیگر در دوران جنگ سرد و خاموشی نیست. وقتی می توان جنگ دولتها را آن لاین تماشا کرد این صحنه هم باید آن لاین دید.
ارسال شده در مورخ 21 آوریل 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: 8 نظر
امروز 12 فرودین است. روزی که تاریخ به روایت جمهوری اسلامی می گوید ما رای “آری” داده ایم به جمهوری اسلامی و به همه گزینه هایی که نداشتیم و یا نمی دانستیم” نه” گفتیم. البته ظاهرا بوده اند کسانی که در این رفراندوم “نه” گفته اند اما اندک بوده تعداشان. مثلا حتی کمتر از 2 درصد. به این ترتیب تنها 48 روز ما در تاریخ آزاد بوده ایم ویا این که فرصت داشته ایم، انتخاب کنیم. هرچند تاریخ به روایت فقیهان می گوید ما انتخاب کرده بودیم و در آن روز تنها تایید کردیم و یا قرارداد خود را به ثبت رساندیم. در واقع از 22 بهمن تا 12 فرودین که گفته ایم آری و یا نوشته اند آری ما تنها 48 روز برای انتخاب آینده خود و فرزندانمان وقت صرف کردیم. و دیگر هیچ!
از روایت فقیهانه این تاریخ بگذریم. از تکرار نخ نما شده است. اما در این بازی ما همه بوده ایم . از این نمی توانیم صرف نظر کنیم. جز در مواردی معدود کسی و یا سازمانی و یا ارگانی دست به تحریم نزد، افشاگری نکرد و راه نشان نداد. ما در یک بازی شرکت کردیم که از پیش برنده داشت. خنیاگری روح الله همه فرصت های انتخاب و زمان اندیشه ورزی را سوزانده بود. نفرت ندانسته از یک رژیم شبه مدرن ما را به دامن یک حکومت ماقبل تاریخ انداخت. نخوانده بودیم و نه می خواستیم بخوانیم. “آقا” که دروغ نمی گه. همان آقایی که همه در ماه دیده بودیم و دلیل حقانیت اش یافتن یک تار مو در میان قرآن خانه ها بود که تقریبا همه یافته بودند.
این نمایش خونین در تاریخ بود ولی ما به مدد جن زدگانی نظیر جلال ال احمد آن را نشانه آزادگی می دانستیم تنها 60 سال پیش از این تکرار شده بود. وقتی شیخ فضل الله نوری در باغشاه دار برپا کرد و فتوای بمباران مجلس را داد. این عریان ترین خشونت روحانیت را ما از یاد بردیم در تاریخ هم ننوشتند. در مدارس درس ندادند و روشنفکران برایش توجیه ساختند تا از نردبان دین بالا بروند. هدف مشترک توجیه مشترک آفریده بود. پس دل سپردیم به آوای آقای خودمان که می پنداشتیم که آقای ما از جنس دیگری است. واقعا جنس آقای ما فرق داشت و یا جنس ما ؟
12 فرودین به لحاظ حقوقی یک همه پرسی غلط بود. طوری طراحی شده بود که تنها باید روحانیت در آن پیروز می شد. در آن روز ایران 65 در صد جمعیت روستایی و 35 درصد جمعیت شهری داشت. و بخش اعظمی از این شهرنشینان چنان در تب می سوختند که راهی جز رفتن به کوچه چپ نداشتند. حزب توده بنیان روشنفکری در ایران کج نهاد. کسی هم در آن دنیای دو قطبی به راه سوم نرفت که اگر می رفت مثل خلیل ملکی دچار تکفیر شد. روحانیت هم در کنار حزب توده مشغول تخریب بود. انقلاب به لحاظ نظری مدیون و محصول اتفاق نظر روحانیت و روشنفکران چپ و تنبلی و بطالت نظری ملی گرایان است که هنوز در سوگ مصدق نشسته اند. هنوز در تاریخ می خواهیم بخوانیم نهضت خمینی با اعتراض به کاپیتولاسیون آغاز شد. در حالی که فریاد” وا اسلاما” با اعتراض به اعطای حق رای به زنان آغاز شد. هنوز وقتی تاریخ را بررسی می کنیم از 1304 تا 1357 را فقط تکفیر می کنیم. خانم شیرین عبادی سال گذشته برای برائت از گذشته گفته بود مرده شور دوره شاه را ببرند اما در کتاب خود که به زبان انگلیسی چاپ شده تصویر فازغ التحیصلی خود در شته حقوق را با افتخار چاپ کرده است. تصویری که در سالهای بعد برای نسل های بعد به برکت انقلاب ناممکن شد. این تنها بخشی از رابطه دانایی ماست با علمی به نام تاریخ.
12 فروردین اما کج فهمی نظام سلطنت از شرایط هم بود. وحشت از چپ ها و اتحاد شوروی در بدنه نظامی که می خواست به سرعت پیشرفت کند این تفکر را هم بوجود آورده بود که بودن و حتی تقویت دین برای مقابله با چپ ها و اتحاد شوروی ضرورت دارد. داشت اما نه به اندازه جلوگیری از رشد جنش روشنفکری. البته اگر صادق باشیم می توانیم به امکان ناپذیر بودن اعتراف کنیم. وقتی فرانسویان در تب چپ می سوختند و به ریمون آرون در خیابان های پاریس فحش می دادند اصولا امکان بروز وشکل گیری روشنفکری مستقل از چپ روسی وجود نداشت. پس علی شریعتی هم می توانست با خواندن کمی کتاب و حجم نامتناهی از نفرت، از اسلام الاهیات رهاییبخش ارائه دهد. این نمایش را ما روز 12 فروردین ثبت کردیم و اگر امروز جمهوری اسلامی می غرد و می کشد اما از رای هراس دارد دقیقا به این دلیل است که خبر دارد که همه این عوامل از زمان تا مکان تا جمعیت تغییر شکل داده است. نه به برکت جنبش روشنفکری بلکه به مدد انفجار اطلاعات و برآمدن نسلی که آزادی را می خواهد اما بر سر آرمانش با کسی معامله نمی کند. گام به گام . نه این که چون از این فقیه نفرت دارد به فقیه دیگری دلخوش کند. نه امکان پذیر نیست. دین و آزادی در یک اقلیم نگنجند و مهمتر اینکه پیش از آن که بشناسیم انتخاب نخواهیم کرد. زمان افسون زدایی از همه مرام هاست. این بی قراری تاریخی ناشی از دستابی به اطلاعاتی است که دانستن را امکان پذیر کرده است. اکنون می دانیم در 12 فرودین 1358 چه حادثه ای رخ داده است. پس از تکرار آن خودداری خواهیم کرد.
ارسال شده در مورخ 1 آوریل 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: 2 نظر
نوروزرسید. بی آن که اجازه بخواهد و بی آن که تردید داشته باشد. سالی نو آغاز شده. از همین ثانیه ها که 8 می رود و 9 می آید. سالهای آخر دهه پر شتاب 80 شمسی. سالی که با ظهور و سقوط ثبت خواهد شد. آنان که باور ندراند می توانند همچنان انکار کنند تا زمان حذف برسد و آنان که باور دارند، ناگزیرند هزینه رسیدن به آزادی را بپردازند. راهی که جان باخته کم ندارد و زندانی و زندان بسیار. همه پیغام داده اند به استقامت و یا به کنار رفتن از صحنه . اما این همه ماجرا نیست. راه دشوار آزادی که با دین 1400 سال و سنت سترون ناباوری به استبداد پیوند خورده،ریشه دار تر از آن است که برکندن اش ساده باشد. حتی اگر ساده انگار باشیم، ساده نیست جهانی را ساختن در اذهانی که می گویند تغییر ناممکن است. پس اول باید باور کنیم که ممکن است.
سال 88 خوب بود که خیابان را کشف کردیم. در حرکت و بودن در کنار هم. در آن جا بود که همدیگر را دیدیم و با خبر شدیم از احوال هم که به حبس رفته بود پشت همه دیوارها و تحمیل باور نخواستن. آنان که خیابان را فتح کرده و در آن سنگر ساخته بودند هم دیدند. نه از زندان کم گذاشتند و نه از کشتن هراسیدند.
اکنون بهار رسیده و نوروز فرصت ارزیابی این کارنامه است. شتاب نباید کرد. نباید راه آمده را دست کم گرفت. همواره ان که اسلحه دارد بیشتر می ترسد.
این سال خوب که خود را پیدا کردیم. و شاید تلخ بود که دوستان را از دست دادیم. باید صبور باشیم. مثل بهار و مثل بنفشه که برف را کنار می زند. ما باید این راه طی کنیم. فردای ایران باید در شان فرزندان ما ساخته شود.
سال 88 اگر سال آفرینش بود، سال 89 باید زمانی برای رسیدن به اولین هدف ها باشد.
ارسال شده در مورخ 19 مارس 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: یک نظر
این مطلب را با تاخیر نوشتم. مایل بودم که زمانی بگذرد تا زمینه نقد فراهم شود. هرچند خوانندگان این وبلاگ به دلیل فیلترینگ کمتر و کمتر شده اند اما من امیدوارم این فضا شکل بگیرد که بدانیم راهی پر فراز و نشیب در پیش داریم و به همین دلیل باید مثل کوهنورد ها بیاموزیم که چگونه انرژی ذخیره کنیم.
اول. 22 بهمن روز سبز ها بود و یا روز حکومت ؟
دوم. برای تعریف شکست یا پیروزی از چه ساختار ذهنی باید برخوردار باشیم؟
تردید ندارم که کم نبودند کسانی که می پنداشتند که جمهوری اسلامی به سرعت دچار فرو پاشی خواهد شد. به همین دلیل در جنبش خیابانی بر آمده از 22خرداد آرزوهای خود را رصد می کردند. این واقعیت را نمی توان کتمان کرد. در این که حکومت هایی نظیر جمهوری اسلامی در چه مقاطعی و در اثر چه حوادثی و در چه پروسه ای متلاشی خواهند شد؟ پرسش مهمی است که از ساختار ذهنی شهروندان تا موقعیت جغرافیایی را شامل می شود. بنابراین راهی به این دشواری بدون پرداخت هزینه طی نخواهد شد.
تفاوت زمانه ما با گذشته در این است که در جنبش خیابانی هزینه ها میان همه طبقات و شهروندان تقسیم می شود و در واقع بازی سیاسی از سطح کلان و پشت پرده به جامعه منتقل می شود. روشنفکر می نویسد و شهروند می خواند و این توزیع دانایی این امکان را فراهم می کند که نظاره گر بی تفاوت به معترض تبدیل شود. البته نظام حاکم هم با بی تدبیری این پروسه را سرعت می بخشد. جمهوری اسلامی در دهه 60 از همه امکانات زمانی،مکانی و پراکندگی نیروها سود برد تا سرکوب را سازماندهی کند با این کار دو هدف را پی گرفت. اول نابودی مخالفان در کوتاه مدت و دوم کاشت وحشت در میان منتقدان نسل های آینده. به همین دلیل هنوز بدنه جنبش سبز دچار عارضه ای به نام شهرگرایی است. در واقع مطالبات هنوز همه طبقات را به هم متصل نکرده و به همین دلیل هنوزچاره ای برای شکل گیری جنبش کارگری اندیشیده نشده است. اگر به وضعیت رسوب تبلیغات دینی و دین خویی طبقات فرودست را هم اضافه کنیم می توانیم دریابیم که وزن اجتماعی ما با وزن حکومت چه تفاوتی دارد. نمی گویم ما سنگین تریم یا آنان. هرچند که باید ما سنگین تر باشیم.
ما از جمهوری اسلامی یک تقویم به ارث برده ایم با روزها و مناسبت های بی شمار بی آن که آنها بخواهیم و نخواهیم در 8 ماه گذشته با تاکتیک هر مناسبت یک فریاد به میدان آمده ایم. آخرین وشاید مهمترین آن 22 بهمن بود که حکومت آن را مدیریت کرد و جنش سبز را از رسیدن به میدان آزادی بازداشت. در واقع ما محاصره شدیم. و در محاصره صدای ما شنیده نشد. این حادثه یک فرصت است تا ما تابوهای ذهنی خود را بشکنیم و برای این منظور باید کارنامه 8 ماه گذشته را ارزیابی کنیم. به همین دلیل شاید این تحلیل از ساختاری متفاوت برخوردار باشد چرا که من معتقدم باید بپذیریم حکومت می خواست ما را در خیابان رها شده و تنها و بی هدف تماشا کند و حاضر بود هر هزینه ای که لازم است پرداخت کند. سازماندهی چند هزار نیروی نظامی برای حکومتی که معتقد است در صورت لزوم حتی می تواند ارتش های پرقدرت جهان را در منطقه زمین گیر کند کار ساده ای است. اگر می پذیرفت که بدون توسل به خشونت همه به میدان آزادی برسند باید تعجب می کردیم. اما با چند لشگر پیاده و مسلح یک روز را از سر گذراندن بستن یک زخم با هزینه جراحی پلاستیک است. پس 22 بهمن از این منظر برای جنبش خیابانی یک گام به پیش است. مشروط بر آن که تاکتیک این استراتژی هم دچار تحول شود. در غیر این صورت پرهزینه تر از گذشته خواهد بود. جنبش سبز نمی تواند بدون توجه به امکانات سرکوبی که حکومت در اختیار دارد و بدون ارزیابی از همه امکانات خود راه خود را بیابد و آن راه بگشاید. عدم خشونت استراتژی پر هزینه ای است که باید با انتخاب تاکتیک مناسب هزینه حکومت را افزایش دهد. به همین دلیل اگر جنبش باید به تاکتیک تحریم خیابان در چنین مواردی متوسل شود. همه لشگر حکومت نمی تواند همه خیابان ها را در همه مواقع پر کند. اگر ما نباشیم لشگر نظامیان در خیابان رژه خواهد رفت.
من مایلم این بحث را ادامه بدهم.
ارسال شده در مورخ 17 فوریه 10 توسط مسعود | موضوعات: روزنامه | نظرات: 2 نظر