بازخوانی 22 بهمن

این مطلب را با تاخیر نوشتم. مایل بودم که زمانی بگذرد تا زمینه نقد فراهم شود. هرچند خوانندگان این وبلاگ به دلیل فیلترینگ کمتر و کمتر شده اند اما من امیدوارم این فضا شکل بگیرد که بدانیم راهی پر فراز و نشیب در پیش داریم و به همین دلیل باید مثل کوهنورد ها بیاموزیم که چگونه انرژی ذخیره کنیم.
اول. 22 بهمن روز سبز ها بود و یا روز حکومت ؟
دوم. برای تعریف شکست یا پیروزی از چه ساختار ذهنی باید برخوردار باشیم؟
تردید ندارم که کم نبودند کسانی که می پنداشتند که جمهوری اسلامی به سرعت دچار فرو پاشی خواهد شد. به همین دلیل در جنبش خیابانی بر آمده از 22خرداد آرزوهای خود را رصد می کردند. این واقعیت را نمی توان کتمان کرد. در این که حکومت هایی نظیر جمهوری اسلامی در چه مقاطعی و در اثر چه حوادثی و در چه پروسه ای متلاشی خواهند شد؟ پرسش مهمی است که از ساختار ذهنی شهروندان تا موقعیت جغرافیایی را شامل می شود. بنابراین راهی به این دشواری بدون پرداخت هزینه طی نخواهد شد.
تفاوت زمانه ما با گذشته در این است که در جنبش خیابانی هزینه ها میان همه طبقات و شهروندان تقسیم می شود و در واقع بازی سیاسی از سطح کلان و پشت پرده به جامعه منتقل می شود. روشنفکر می نویسد و شهروند می خواند و این توزیع دانایی این امکان را فراهم می کند که نظاره گر بی تفاوت به معترض تبدیل شود. البته نظام حاکم هم با بی تدبیری این پروسه را سرعت می بخشد. جمهوری اسلامی در دهه 60 از همه امکانات زمانی،مکانی و پراکندگی نیروها سود برد تا سرکوب را سازماندهی کند با این کار دو هدف را پی گرفت. اول نابودی مخالفان در کوتاه مدت و دوم کاشت وحشت در میان منتقدان نسل های آینده. به همین دلیل هنوز بدنه جنبش سبز دچار عارضه ای به نام شهرگرایی است. در واقع مطالبات هنوز همه طبقات را به هم متصل نکرده و به همین دلیل هنوزچاره ای برای شکل گیری جنبش کارگری اندیشیده نشده است. اگر به وضعیت رسوب تبلیغات دینی و دین خویی طبقات فرودست را هم اضافه کنیم می توانیم دریابیم که وزن اجتماعی ما با وزن حکومت چه تفاوتی دارد. نمی گویم ما سنگین تریم یا آنان. هرچند که باید ما سنگین تر باشیم.
ما از جمهوری اسلامی یک تقویم به ارث برده ایم با روزها و مناسبت های بی شمار بی آن که آنها بخواهیم و نخواهیم در 8 ماه گذشته با تاکتیک هر مناسبت یک فریاد به میدان آمده ایم. آخرین وشاید مهمترین آن 22 بهمن بود که حکومت آن را مدیریت کرد و جنش سبز را از رسیدن به میدان آزادی بازداشت. در واقع ما محاصره شدیم. و در محاصره صدای ما شنیده نشد. این حادثه یک فرصت است تا ما تابوهای ذهنی خود را بشکنیم و برای این منظور باید کارنامه 8 ماه گذشته را ارزیابی کنیم. به همین دلیل شاید این تحلیل از ساختاری متفاوت برخوردار باشد چرا که من معتقدم باید بپذیریم حکومت می خواست ما را در خیابان رها شده و تنها و بی هدف تماشا کند و حاضر بود هر هزینه ای که لازم است پرداخت کند. سازماندهی چند هزار نیروی نظامی برای حکومتی که معتقد است در صورت لزوم حتی می تواند ارتش های پرقدرت جهان را در منطقه زمین گیر کند کار ساده ای است. اگر می پذیرفت که بدون توسل به خشونت همه به میدان آزادی برسند باید تعجب می کردیم. اما با چند لشگر پیاده و مسلح یک روز را از سر گذراندن بستن یک زخم با هزینه جراحی پلاستیک است. پس 22 بهمن از این منظر برای جنبش خیابانی یک گام به پیش است. مشروط بر آن که تاکتیک این استراتژی هم دچار تحول شود. در غیر این صورت پرهزینه تر از گذشته خواهد بود. جنبش سبز نمی تواند بدون توجه به امکانات سرکوبی که حکومت در اختیار دارد و بدون ارزیابی از همه امکانات خود راه خود را بیابد و آن راه بگشاید. عدم خشونت استراتژی پر هزینه ای است که باید با انتخاب تاکتیک مناسب هزینه حکومت را افزایش دهد. به همین دلیل اگر جنبش باید به تاکتیک تحریم خیابان در چنین مواردی متوسل شود. همه لشگر حکومت نمی تواند همه خیابان ها را در همه مواقع پر کند. اگر ما نباشیم لشگر نظامیان در خیابان رژه خواهد رفت.
من مایلم این بحث را ادامه بدهم.

شمارش یک حادثه

من مدتی است که کمتر نوشته ام به آن دلیل که معتقدم در این روزها تحلیل بیش از خبر اهمیت دارد. خوشبختانه به همت همه کسانی که در فضای مجازی فعالیت می کنند، خبر منتظر نمی ماند. اجازه نمی گیرد. چنان منتشر می شود که باید برای بیانش کلمه ای یافت. زنده و یا همزمان گویای این سرعت نیست. این نکته را به عنوان یک روزنامه نگار و خبر خوان حرفه ای می گویم.
تنها 5 روز دیگر 22 بهمن است. روزی که 31 سال برای بامدادش افق را تماشا کرده ایم. شاید تنها هم به خیابان رفته باشیم به آن امید که سرانجام این تنهایی پایان یابد و ما بی شمار باشیم دست در دست هم و آزادی خود را از کسانی که خیزش 57 را ربودند و به نفع خود مصادره کردند باز ستانیم. 22 بهمن روزی از آن جنس است. کم نبودند کسانی که در آرزویش بودند و امروز در میان ما نیستند. هر یک را به بهانه ای در خاک مدفون کرده اند. آنان نام هایی دارند که مهم نیست مهم این است که ما خود را در بازستانندگان حقوق آنان بدانیم. همین کافی است تا در خیابان احساس تنهایی نکنیم.
22 بهمن روزی است که ما و سرکوب کنندگان ما در خیابان به نتیجه خواهیم رسید که توان دوسوی معادله چیست؟ آنان ترسیده اند. زیرا هرگز تا این حد تنها و درمانده نبوده اند و ما شادیم زیرا تا امروز چنین بی شمار نبودیم. اگر در این روز چشم های نابینای حکومت را بینا کنیم، موفق خواهیم شد تا برای اینده جنبش یک سرمایه سیاسی بسازیم با قاطعیت مشروعیت متکی بر سرکوی و اسلحه و ترور را از آنان سلب کنیم. این دستاورد کمی نیست. به همین دلیل22 بهمن مهم است. پس از آن حکومت ناگزیر است در رفتار خود تجدید نظر کند. حتی ممکن به خشونت بیشتری هم متوسل شود. مهم نیست. مهم این است که برایشان ثابت می شود هم وزن نیستیم. 22 بهمن راه مصالحه را مسدود خواهد کرد. آنان که هنوز تردید دارند اتکا به نفس پیدا خواهند کرد. جهان ما را خواهد دید.
روز مهمی است. برای فردای ایران باید این این روز به جشن آزادی بدل کنیم.

آخرین بهمن

این تیتر را پیش از این هم در این وبلاگ شاید دیده باشید. در مورد خرداد هم نوشته ام که شاید آخرین باشد و البته شد. چرا به این قید زمان “آخرین ” اصرار دارم. شاید از دلتنگی است و شاید هم بی تابی. مگر می توان ملتی را در عزا و عروسی سر برید و نام جدید برایش یافت. امت.
آن زمان که شدیم امت خبر نداشتیم پیامد این واژه بر غرور ملی و بر هویت ملی و بر فرهنگ ما چه خواهد بارید. هزینه مالی را نادیده بگیرید ولی هزاران انسان در زندان به جوخه های اعدام سپرده شدند و بیش از این تعداد تحقیر شدند و میلیونها نفر در جستجوی هویت انسانی آواره شدند. این تنها بخشی از دستاورد بهمن 57 است. برشت می گوید ظهور فاشیسم از بی مسئولیتی و تنبلی روزشنفکران است. ما همه و همه ما در سال 57 آقای خمینی را در ماه دیدیم . در واقع این خواست ما بود. از کم سوادی تا بیسوادی.داستان بهمن طولانی است.
باید بازگردیم به اصلاحات ارضی که کمر روحانیت را شکست . و اعطای حق رای به زنان که باز هم روحانیت را به حاشیه برد.نبودن خان برای روحانیت که سهم و مال امام می خواست و پول لازم داشت گران آمد. آقای خمینی محصول همین دوران است.سال 42 . خان های نانجیب شدند مشاوران روحانیون و بسیاری از فرزندان اینان که برای تحصیل به شهر آمده بودند شدند چپ و راست و اسلحه به کمر بستند برای رسیدن به آزادی. لطفا فکر کنید که اگر شبکه نظامی حزب توده در سال 32 موفق به کودتا می شد ما چه سرنوشتی داشتیم؟ برای رسیدن به پاسخ مراجعه کنید به تاریخ کمونیسم در قرن بیستم. در کامبوج و در اروپای شرقی .
بهمن با تاخیر بر سر ما فرود آمد. اگر با 30 سال هزینه به پاسخ نه رسیده ایم. از هوشیاری و شجاعت نسلی است که در کهریزک جان داد اما سر خم نکرد . این کم نیست. در همان سالی که بهمن فرود آمد ما در خاورمیانه اول بودیم در تاسیس دانشگاه و اعزام دانشجو به خارج. جنبش روشنفکری چنان در 28 مرداد به خواب رفته بود که اصلا برایش مهم نبود ولایت فقیه یعنی چه؟ بنی صدر که دانش اموخته غرب بود اول نفری بود که دست اقای خمینی را بوسید. و پیش از مهندس بازرگان که اصلاح طلب نامیده می شد با پذیرش نخست وزیری آخرین قطره خونی را که در رگ های اصلاح طلبی قانونی وجود داشت بر زمین ریخت.
صحنه را مهیا کردیم که فقاهت لباس سلطانی بر تن کند. بی آن که به دستاورد این کشتار اندیشه کرده باشیم. اما اکنون آن کارنامه در دستان نسلی است که می پرسد. جستجو می کند.حق خود را می خواهد این آخرین بهمن است به آن دلیل که که جمهوری اسلامی می خواهد خشونت و قدرت خود را عریان کند. برای آنان که در اتاق های در بسته طرح نابودی ایران می نویسند این نکته را یاداوری می کنم که پس از 22 بهمن شکل حادثه تغییر خواهد کرد. باور کنید که اگر تا ان روز تغییر را فریاد نمی زدند ان روز همه وعده ها را با خود مرور خواهند کرد. این آخرین بهمن شماست تا هر چه نفس دارید فریاد بزنید.
ما به این باور رسیده ایم که هیچ کسی در ماه نیست.

سریال ترور و وحشت

سپیده کاشانی شعری داشت که در سالهای اول انقلاب دیوارهای شهرها را پر کرده بود و امروز حکایت سوگواری ماست. نمی دانیم از کدام عزا به عزای دیگر برویم.
سیه بپوش برادر
سپیده را کشتند
وشاید شاملو بزرگ حق مطلب را ادا کرده باشد
در کشتگان نظر می افکنیم
با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای
عاشورا مشروعیت و سلسله اعصاب جمهوری اسلامی را به هم ریخته است. ترور علی حبیبی خواهر زاده مهندس موسوی یک هشدار بود. دستگیریها یک هشدار بود. و دیروز بمبی که دکتر مسعود علی محمدی را در برابر دیدگان خانواده اش به قتل رساند یک هشدار جدی دیگر است، برای جنبش ازادیخواهی ایران که با 7 ماه استقامت حکومت را به خشونت عریان وادار کرده است. چه جناحی از این حادثه شوم می تواند سود برد؟ جز آنان که به تنگ تر کردن حلقه محاصره فکر می کنند.در کشوری که وزارت اطلاعات و سپاه قدرت برتر شده اند و در 30 سال هر صدایی را خاموش کرده اند چگونه می توان باور کرد یک استاد دانشگاه چنین هولناک به قتل برسد .
یک وزن کشی در راه است.
حکومت به فرجام جنبش می اندیشد تا کار را یکسره کند. تشییع پیکر این شهید و 22 بهمن روز هایی هستند که حکومت را به نقطه تصمیم گیری می رسانند.کودتای نظامی تنها راه باقی مانده برای بقا فقیهان است و چاره و بهترین روش راه برای سرکوب. اگر خانواده جهانی این فجایع را در سکوت و مماشات تماشا کند پس از آن باید هزینه سنگینی پرداخت کند. بمب قیطریه یک پرده دیگر برای شکل دادن به کودتاست. جهان نباید بیش از این سکوت کند. این عاشورایی است که فقیهان برای ملت ایران تدارک دیده اند. بمبی که دکتر علی محمدی را از ملت ایران گرفت حوادثی دیگری را هم تدارک دیده است. باید اتحاد خود را ثابت کنیم. رهبران جنبش باید برای تشکیل یک کمیته حقیقت یاب اصرار ورزند. رهبران جمهوری اسلامی باید در قبال آنچه در 7 ماه گذشته رخ داده پاسخگو باشند. اگر مردم ببخشند مردم نخواهند بخشید. جامعه دانشگاهی باید برای خونخواهی از شرکت در کلاس های درس خودداری کنند. جنبش روشنفکری باید راه حل ارائه کند .باید به سیاه به تن کند.این خونریزی پایان ندارد. آنان که باور ندارند می توانند تماشا کنند.
ما نمی توانیم در برابر جنایت ها سلب مسئولیت کنیم.

…. پس از عاشورا

بیانیه مهندس موسوی در مورد آینده و یا در واقع ره حل خروج از بحران یک مانیفست باید نامیده شود.یک پیش شرط برای آینده جنبش دمکراسی خواهی. باید این شرایط را در چارچوب شرایط امروز ایران ارزیابی کرد. شرایطی که از سوی حکومت به شدت در حال رادیکال شدن است. البته درچنان شرایطی یک جنبش تنها در خیابان به کشتار کشیده خواهد شد. شاید کم نباشند کسانی که به مهندس موسوی و رهبری او بر جنبش اعتقادی ندارند. دمکراسی جز این نیست که بپذیریم با هم اختلاف نظر داریم.
حادثه عاشورا یک سناریو از پیش نوشته شده بود.به همین دلیل پس از آن روز باید راهی دیگر گشوده می شد.این راه را بیانیه شماره 17 گشوده است.اکنون نوبت حکومت است که قاعده بازی را بپذیرد و یا با ادامه تحمیل خشونت این فضا را تخریب کند. بحرانی که این حکومت با آن روبروست نه یک حکومت بلکه چندین حکومت را می تواند از میان بردارد.اما آن چه هنوز به آن نیرو پمپاژ می کند عدم قطعیت جامعه جهانی برای اتخاذ تصمیم نهایی است. ما البته گروگان بهای نفت هم هستیم. این تصور را باید از ذهن خود دور کنیم که این پایان راه به سرعت فرا خواهد رسید. سرعتی فروپاشی مشروعیت البته بسیار پر شتاب است.اما هنوز زمان مقاومت نهایی فرا نرسیده.
این جنبش اکنون درایت خود را هم به نمایش گذاشته است.شاید در ان سو باشند کسانی که موافق گفتگو باشند.آنان باید به سرعت جای بازی را عوض کنند.و این یعنی بر هم خوردن آرایش سیاسی .در واقع ریزش نیرو در جناح دولتی می تواند به عاملی برای پایان بخشیدن به سناریو کمک کند. مذاکره را جمهوری اسلامی نخواهد پذیرفت .ولی باکی نیست .ما همه راهها را باید بیازماییم.

عاشورای پایان

کم نیستند ایرانیانی که از خود می پرسند که چگونه فقیهان می توانند چننین شقی باشند؟ قرار نبود که ما را بکشند.مگر در عاشورا می توان بر روی مردم آتش گشود؟ فقط یزید چنین کرده است.
پاسخ به پرسش هایی از این دست ما را 30 سال است که به خود مشغول کرده و از حرکت به جلو و خواستن دمکراسی بازداشته.ما از رسیدن به آزادی خود را محرم کردیم چرا که در جستجوی مدینه فاضله ای بودیم که روحانیت وعده می داد.وعده ای 1400 ساله.ما بودیم که با روضه روحانیت گریه کردیم .این ما بودیم که از گریه و لباس سیاه یک فضیلت ساختیم.ما این جامه را چنان بر تن کردیم که آواز آزادی را از یاد بردیم.ما خاطره خود را پاک کردیم.و این همه هزینه ای بود برای آن که رستاخیز را باور کنیم.
اگر هست چرا روحانیت ترس ندارد؟
اگر هست چرا روحانیت به هر جنایتی در تاریخ تن داده تا بماند؟
دیروز پایان این باور بود.ما همه دیدیم که چگونه در روزی که باید مقدس باشد می کشند.جوخه های مرگ را پیش از عاشورا تشکیل داده بودند که در این روز به کارشان آید و آمد.کم نبودند کسانی که دیروز گلوله و باتوم میخ دار و تک تیرانداز را تجربه کردند.
آیا باید بترسم؟
من به صراحت می نویسم این پایان شما بود .این پایان فقاهت بود.این پایان نه از دیروز که قرنهاست کلید خورده اما دیروز به نمایش در آمد.این کارگردانی را باید به همه روحانیت تبریک گفت.ما از این صنف نکبت باید رها شویم.
این آزادی را باید به همه تبریک گفت هرچند که با خون همراه شد.اما چاره ای نیست و چاره ای برایمان نگذاشته اند.باید پرسید آیا دیروز خامنه ای بود در ایران و یا شمر در تهران.
بازی تمام شد.این باور را را ما در کمال ناباوری به شما هدیه می کنیم.پس از 1400 سال اندوه بی پایان.من از امروز به جای کربلا به تهران درود می فرستم و به جای کوفه به بیت آقایان از جمله آقای سیستانی که مرگ ما را تماشا می کند.
و باور کنید که آخرین خنده از آن ماست.در پایان شما که از دیروز شرعا آغاز شد.

پایان آخرین آیت اله قم

روحانیت در سال 57 یک فرصت تاریخی داشت تا برای همیشه بماند.در نقش مرجعیت عام.شاید حتی می توانست بار به مقصد نرسیده جنبش روشنفکری را هم بدوش بکشد.این شاید را آقای خمینی از آنان دریغ کرد.البته او در این راه تنها نبود.روحانیت سالها، که قرنها بود که در آتش قدرت می سوخت و به آن نمی رسید.جان به لب شده بود از بس مجیز دیگران را گفته بود و یا بی گناهان را به مسلخ بلا برده بود.لعن کمترین هزینه ای است که مخالفان روحانیت پرداخته اند.
در نظام مشروطه بود که روحانیت شکلی از حکومت را دید که بی آن که نیاز به صدارت باشد می تواند در قدرت سهیم شود.این را ه میان بر از طریق پارلمان امکان پذیر می شد.از مدرس تا آقای خمینی این شیفتگی وجود دارد.این جمله که مجلس در راس امور است نشان از شیفتگی روحانیت به قدرت پارلمان دارد.قانون اساسی جمهوری اسلامی یک استثناست.آقای خمینی اجازه نداد که کسی مجوز انحلال مجلس را داشته باشد.ولی مجلس می تواند رییس جمهوری را عزل کند.این شیفتگی، روحانیت را به دام و خیال حکومت انداخت.آنان در سال 58 قبای خلافت را به تن کردند و تا امروز از آن دست نشسته اند.این نظریه را که آقای منتظری نوشت.
او یک فقیه بود.صریح الهجه.پیچیده نبود.پیچیده هم فکر نمی کرد.به سرعت از تهران دور شد.شاید به همین دلیل هم از معادلات قدرت حذف شد.او به تنهایی در برابر خمینی ایستاد و گفت “نه” جنایت را نمی توان کتمان کرد.شاید جان به لب شده بود از ان همه توجیه.او در برابر همه کشتار های سالهای اول انقلاب سکوت کرد.شاید تایید هم کرده باشد.اما مهم این بود که چشم را نبست و به قدرت نامشورع روحانیت الوده نشد.
اگر آبرویی برای روحانیت مانده باشد از اوست.در این لحظات که نامش به نیکی برده می شود،روحانیت به احتضار افتاده است.این جنازه 500 ساله را کسی نمی تواند نجات دهد و اگر می توانست تنها او بود.مردی که گفت “نه”. او اکنون در گذشته در حالی که مخالفانش از این نبودنش خرسند هستند و در پوست نمی گنجند.اما مشکل از همین امروز پیچیده تر خواهد شد.در غیاب او کسی نمی تواند در صورت لزوم کشتی به گل نشسته روحانیت در ایران را به ساحل برد و جنبش سبز نیز رادیکال تر خواهد شد.
نوشته بودم کاش آقای منتظری این لباس را از تن می کند تا ما هم در این سو برای راهبری جنبش عدم خشونت یک گاندی داشته باشیم.او صادق بود و تا پایان هم با صداقت زیست.تاریخ از او با افتخار و نیکی یاد خواهد کرد.به همین دلیل اقای خامنه ای اجازه داده تا در حرم حضرت معصومه دفن شود.مبادا که ارامگاهش زیارتگاه شود.در حالی که اندیشه اوست که شیفته خواهد داشت.

محرم سبز

ماه محرم را ما شیعیان بی تردید در ایران بازآفرینی کرده ایم.این ماه از 500 سال پیش که صفویان تشیع را دین رسمی کشور اعلام کردند از یک حادثه دینی به یک حماسه ملی –مذهبی هم تبدیل شد.در واقع ما برای فرار از آن چه بر سر سایر ملل پس از پذیرش اسلام آمده بود ،به تشیع و امامت مراجعه کردیم.روایت بسیار است اما در آن چه نمی توان تردید داشت این است که افزون بر اعیاد مذهبی ،روحانیت به یک مصیبت نیاز داشت و به یک شهید.و محرم آنی بود که می خواست.
آنچه در محرم گذشته روایتی نیست که روحانیت آن را بازسازی کرده. همچنانکه در اصل و ماهیت جنایت نمی توان تردید روا داشت.روحانیت داستانی ساخته که در طول 1400 سال گذشته کسی جرات نکرده به آن نزدیک شود و دست به یک تحقیق بزند.در واقع فقیهان از امام حسین شهیدی ساخته اند برای بقای خود و از آن مهمتر سرکوب مخالفان خود.
در تاریخ معاصر ایران زمین این روز به نمادی برای مبارزه باظلم تبدیل شده است و شاید از این منظر به روحانیت می توان امتیاز هم داد.در حالی که همه ماجرا این نیست.اگر تا پیش از تاسیس حکومت جمهوری اسلامی روحانیت همواره موفق شده بود خود را در صف آزادیخواهی جا کند اکنون این فرصت را از دست داده است. از اهمیت محرم همان بس که در سال 59 وقتی هیات ها ا ز رونق افتاد و همه فکر می کردند که این حرفها متعلق به پیش از عدالت اسلامی است و اکنون در حضور یک امام چه نیازی به محرم و عزاداری است، آقای خمینی دریافت که قافیه را باخته.خودش دستور داد تا روضه بخوانند و در برابر دوربین های تلویزیونی گریه کرد و از فردا هم دولت دست به کار شد و به محرم رونق داد تا رونق روحانیت کساد نشود.روحانیتی که همه هستی خود را مدیون خانواده پیامبر می داند.خانواده ای که شاید از پیامبر بیشتر گرامی داشته می شود.این راز روحانیت بوده.رازی که اکنون بر سر زبانها افتاده.
همواره برای روحانیت مخالف به محرم وعده داده شده.اکنون این روحانیت است که پیغام می گیرد.محرم با ما در خیابان.بگو ان امام تشنه را که کشت ؟بگو چه کسانی سر از بدن جدا می کردند؟بگویید چه کسانی جنازه ها را ……
این همه را اگر روحانیت پاسخ اش را به تاریخ حواله داده و هر گاه خواسته مخالفانش را از میدان بدر کند از این روز وام گرفته و مردم را به هیجان آورده و به صحنه کشانده ،اکنون خودش در صحنه است.با میلیون ها مخالفی که 30 سال سرکوب شده و حقوق نادیده بسیاری دارند.این شاید دشوارترین لحظه برای کارگردان هایی باشد که همواره نقش ها را تقسیم کرده اند و اکنون در بیرون مانده اند تنها با یک نقش “قاتلانی در کربلای ایران”
باور کنید اگر از غصه بمیرند کم است.اکنون فقیهان حاضرند تا هر چه دارند بدهند اما از محرم به سلامت عبور کنند آنان می دانند که در تاسوعا و عاشورا در صف عزادران با چه کسانی و چه فریاد هایی روبرو خواهند شد.این بخشی از هویت ماست که باید از گروگان روحانیت بازستانیم.باید ان را به نماد ازادیخواهی بدون روحانیت تبدیل کنیم.محرم نگهبان نمی خواهد .نگهبانی که دستش به خون اغشته است.

3 واقعه

من در این سوی آبها دوستانی دارم که غیبت بسیاری از دوستان به جا مانده در وطن را برایم پر می کنند.احترام و دوستی آنان برایم پر غنیمت است.این را گفتم تا از یک خاطره شروع کنم آنچه را در چند روز با خودم مرور کردم تا بنویسم.این دوستان به لحاظ عمل سیاسی سخت نگران سرکوب و ناامیدی ناشی از آن بودند و من همواره بر یک نکته تاکید می کردم.”تا مهر صبر کنید تا دانشجویان به دانشگاه بازگردند”.در اول ماه مهر تلفن من بی شمار زنگ می خورد و همه آنان از تحرک و پویایی و می خواهم نویسم از دلاوری جنبش دانشجویی به هیجان آمده بودند.این تاریخ را این نسل برای همیشه پر از افتخار خواهند کرد تا ما از اعتماد تاریخی 57 یک بازنوشت جدید داشته باشیم.حتی اگر ولی فقیه عادل داشتیم –که البته عدالت فقیه ممکن نیست- ملت ایران این فرصت را برای بازنویسی دوباره تاریخ از دست نمی داد.این باور من است.و اکنون می خواهم در مورد 3 موضوعی که از هفته گذشته تاکنون رخ داده بنویسم.
1-روز دانشجو ثابت کرد که جنبش آزادیخواهی ملت ایران زنده و پویاست.جنبش دانشجویی یکی از موتور های محرک این جنبش است.می گویم یکی زیرا معتقدم و امیدوارم که سایر اجزا این جنبش نظیر کارگران،دانش آموزان و زنان و اصولا صنف ها به یکدیگر ملحق شوند تا این جامعه ای که روحانیت در سال 57 تجزیه آن را آغاز کرد و موفق شد همه را در قالب انجمن اسلامی و یا شورا و یا بسیج متلاشی کرده و یک ملت را به امت تبدیل کند باردیگر همدیگر را پیدا کنیم.جنبش دانشجویی تجربه کار سازمانی دارد و می تواند با حضور خود در مرکز این جنبش این جمع پراکنده باردیگر در یک مرکز گرد آورد.ترس از دانشگاهها هم از دلایلی از این دست ناشی می شود.به من بگویند که چگونه و با کدام ابزار می خواهند 4 میلیون دانشجو را مهار کنند.و اگر همین تعداد کارگر و همین تعداد از جامعه زنان به هم ملحق شوند،میی خواهند چه کنند؟روز دانشجو جمهوری اسلامی مرگ را باید باور کرده باشد.نگران نباید بود اما دیر یا زود یک وزن کشی جدی در راه خواهد بود.پیش از عاشورا در این باره خواهم نوشت.
2-مجید توکلی یک دانشجو ست.او را سال گذشته چند ماه به زندان بردند.اما دست برنداشت و ادامه داد.او را در روز دانشجو دستگیر کرده اند با حجاب.می نویسم حجاب تا بخوانید چادر تا نگران نباشیم.این تحقیر ما نیست.نه تحقیر مجید و نه هیچ زنی در ایران زمین که 30 سال تحقیر را تحمل کرده اند.این در مبارزه یک اصل است که باید مبارز از خود مراقبت کند.این ابزار وسیله حمله ما به شماست.شما که در کلمه و جایگاه هرگز به هیچ زنی در تاریخ احترام قائل نشده اید.ما با شما یه 16 دی خواهیم رفت.روز کشف حجاب از زنان ایران که آزادی را از آن پس تجربه کردند.به همت رضا شاه کبیر.ما در آن روز با افتخار حجاب بر سر خواهیم.آیا می دانید تاکنون چند صد تن جحاب بر سر کرده اند تا شما را تحقیر کنند؟و اما یک نکته.تاریخ روز های انقلاب را بخوانید و از تجربه انقلابیون عزیزتان با خبر شوید.بپرسید که چه کسانی نامه سپاس را نوشنتد.انان که امروز پیرو امام و رهبری شده اند.بگویید کودتای نوژه را چه کسی به شما خبر داد وچه دستمزدی گرفت؟
3-در ایران فعالان مدنی کاری کرده اند کارستان.اهدا منشور کوروش کبیر به کسانی که از آزادی دفاع کرده اند.این لوح را به اقای منتظری اهدا کده اند برای دفاع از آزادی.جای تردید نیست که اگر روحانیت اندک آبرویی دارد به لطف اوست.او که به جنایت اعتراف کرد و به پست و مقالم پشت کرد.او جان صد ها را نجات داد و مرگ ناجوانمردانه هزاران تن را فاش کرد تا گوش تاریخ از این جنایت کر شود و از چشمانش خون ببارد.آنان که 13 ساله بودند وبه زندان افتادند و در بیست سالگی به جوخه اعدام سپرده شدند.بی ان که حتی فرصت کنند و یک سطر بنویسند مادر،پدر و یا ای عشق تجربه نکرده و ای اغوش به تن نسپرده خداحافظ.این ثمره امامت کسی است که می گفت من نوکر شما هستم.اقای منتظری اگر این لباس را از تن بدر می کرد و از این سلک در می امد بی تردید گاندی و ماندلای این سوی جهان می شد.اما همین هم گرامی باید داشته شود.
من به سبک وبلاگ نویسی عادت ندارم.احساس مس کنم مطالب جا می مانند.من برای روز کشف حجاب خواهم نوشت و معتقدم که آن روز اهمیتی همطراز با روز دانشجو دارد.هر جند که محرمی در پیش است که روحانیت دیگر نمی تواند در ان سوگوار باشد.که در سوگ جنایت آنان جهانی ساه پوش است.

16آذر ،روز نسل دمکراسی خواه

روز 16 آذر روز دانشجویان است.از هنگامی که نسل قدیم در دنیای دو قطبی جنگ سرد برای ساختن جهانی بهتر دست به دامن چپ ها شده بودند،این روز بر پیشانی تاریخ معاصر ایران حک شده است.این روز پر آوازه همواره با ایفای نقش تاریخی دانشجویان در جنبش های آزدایخواهانه توام بوده است.در تاریخ سالهای پس از قیام به سرقت رفته 57 این روز شد، بهانه ای برای سرکوب .تراژدی جنبش دانشجویی از سرکوب وسیع جنبش آزدایخواهی ملت ایران بدست روحانیت کم نداشت.دهه 60 که هنوز در حافظه ماست با جمله نکبت بار “جنگ یک نعمت است”سرکوب بود و وحشت .آنان که امروز را نمی دیدند همه راههای حیات جنبش دانشجویی را بستند و آن را به دفتر تحکیم وحدت سپردند.دفتری که از گزینش دانشجویان تا سرکوب و اخراج استادان نقش داشت.این همه در برابر چشمان ناظر 19 میلیون دانش آموزی رخ می دادکه امروز از مرزهای دانشجویی هم عبور کرده اند.این را نوشتم تا بگویم که از کجا رسیدیم به امروز.
جنبش دانشجویی اگر پیشگام نباشد موتور حرکت جنبش آزادیخواهی از کار باز خواهد ماند.این جنبش امروز شکل گرفته است.جامعه به حرکت درآمده است.هرچند همه اقشار نقش خود را در نیافته اند اما جنبش دانشجویی در مرکز حضور پر رنگ دارد و همه ترس ماشین سرکوب از این است که این جنبش موفق شود ، تجربه خود را به سایر اقشار و طبقات منتقل کند تا آنان نیز سازمان یافته عمل کنند.نظیر سندیکاهای کارگری که اگر به حرکت در آیند ،می توان امیدوار بود که جامعه اتمیزه شده قصد دارد همه اجزایش را به هم پیوند دهد.روحانیت از طریق تزریق ایدئولوژی موفق شد تا جامعه را به گروه های اجتماعی بی شکل تجزیه کند.تشکیل شوراهای کارگری و خانه کارگر به عمر سند یکاها پایان داد و قانون خانواده و جامعه چند همسری جنبش زنان را به آاشپز خانه تقلیل داد.بی تردید هدف انقلاب فرهنگی در سال 59 نابودی و تجزیه نهاد دانشگاه بود اما در ذات دانش اگاهی نهفته است.حتی روحانیت نیز از این اگاهی مصون نمانده و نبرد قدرتی که اینروزها جریان دارد بخشی نیز ناش از مقامت اگاهانه برای پیشگیری از نابودی است.این جامعه تجزیه شده اکنون به مدد همبستگی و درخواست دمکراسی به هم رسیده است.متشکل ترین قشر در این جنبش دانشجویان هستند.تجربه آنان و سازمان یافتگی و بلوغ شان می تواند آموزگار سایر اقشار باشد.به همین دلیل باید در 16 آذر در کنار هم بودن به مثابه یک سازمان را تجربه کنیم.دانشگاه قصد اعتراض دارد و ما نیز از هر قشری که هستیم باید از انان بیاموزیم که چگونه عمل می کنند.از نوشتن بیانیه تا دور ریختن وحشت.
ما 30 سال زندانی ترس خود شده ایم.اکنون نوبت فقیهان است، بترسند.
ما باید در 16 آذر دانشگاه را در آغوش بگیریم و اجازه ندهیم هیچ ماموری جرات تعرض به دانشگاه و دانشجو را داشته باشد.

,